تبليغاتX
من نامه

من نامه

(دفترچه شخصی من)

من: امروز متحول شدم و نشستم معادلات خوندم، حس درس خوندم دوباره توم ایجاد شده، رابطه مستقیمی هم داره با رابطه آدم با خدا باور کنید.

پالتو: چند وقت بود دوس داشتم یه دونه پالتو داشته باشم شنبه با مصطفی رفتیم سفارش دادیم فردا باسه پرو آماده میشه خدا کنه خوب درآد

نجوم: مصطفی یه واحد نجوم تو انجمن علمی ایجاد کرده، فکر نمی کردم انقدر استقبال ازش زیاد بشه ولی دیروز اولین جلسه عضو گیریش بود ۳۰ نفر اومده بودن مصطفی دبیر کلیش شد. می دونستم نمی تونه تو دانشگاه آروم باشه و مثل خودم اول ورودش باید یه کار جدید رو ایجاد کنه. الحق که رفیق خودمی

کباب: مهدی از پشت کامپیوتر پاشد و رفت گوشت رو چنگ زد بعد از پنج دقیقه گفت راستی دستم رو نشسته بودم ولی جاتون خالی کباب خوش مزه ای شد

رئیس جمهور: دیروز بابا مصطفی باسه کارش اومده بود مشهد مصطفی هم جریان فیلم آقای احمدی نژاد با آیت ا.. جوادی آملی رو تعریف کرده باباش هم باسش خیلی جالب بود که ببینه شب ساعت ۹ اومدن خونم حالا خونه من هم دمرو بود کلی سعی کردم قابل تحمل شد. وقتی باسشون فیلم رو نشون دادم باباش خیلی ناراحت شد. گفت آقای خاتمی کلی تو این ۸ سال خواست فرهنگ مردم رو بالا ببره ولی حالا...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 22:16  توسط مهدی گیلانی  | 

من: مصطفی (یا موسی ، ممنون گلی تذکر دادی) قسمتی از "من"ه وقتی اون کتاب رو داد و اون متن رو اول کتاب نوشت و من خوندم تازه فهمیدم چه دوستی دارم. مصطفی من رو ببخش باسه این که اون کسی که تو دوس داری نیستم و خیلی خیلی بدم.

اردو: این هفته هم با هم ورودی ها مون رفتیم بوژان نیشابور جاتون خالی خیلی خوش گذشت، یکی از بچه ها ۱۸ تا از بچه ها رو جمع کرده بود خیلی زحمت کشیده بود ولی خوب خیلی هم خوش گذشت. و خیلی هم من رو از درس خوندن انداخت

روزازنو: یه مطلبه خیلی خیلی جلف روز چهارشنبه تو روزنامه خورده بود و توش تغریبا نوشته بود همه مسئولین دانشگاه کله پوکن، محمد (مدیر مسئولمون) که اصلا از اول ترم تا حالا یه دونه شماره رو هم قبل از چاپ نخونده مهدی ( هم خونه ایم) هم که مسئول دیدن مطالبه تا توش مشکل نداشته باشه تهرانه من هم اصلا نگاه نکردم گفتم اگه نگاه کنم حتما دو سه تاش رو غیر قابل چاپ تشخیص میدم (آخه این سردبیره خیلی بد سابقه س) اون وقت اگه نذارم چاپ شه بچه ها میگن تو چیکاره ای دخالت می کنی. خلاصه گندش در اومد پنجشنبه و امروز رو کلی پاچه خوردیم تا قضیه رفع شد، آخه واقعا هم توهین آمیز بود ولی مثل اینکه خدا رو شکر به خیر گذشت. میخوام تو جلسه پنجشنبه درخواست مدیرمسئولی رو بدم فکر کنم از پسش بربیام

مذهب: ابطحی یه مطلب خیلی خیلی جالب از مدرس تو وبلاگش زده پیشنهاد میکنم حتما ببینید:اینجا

سیاست: آقای احمدی نژاد تو یه مصاحبه مطبوعاتی گفته اروپاییا یه قسمت از خاکشون رو در اختیار اسرائیل بذارن تا اونا تو اروپا یه دولت تشکیل بدن. این حرف از بلند پایه ترین مقام رسمی کشور تو دنیا این طور برداشت میشه که ایران با وجود اسرائیل تو این نقطه مشکل داره و می خواد از بین ببرتش سفیرای ایران تو آلمان و اتریش احضار شدن. واقعا آقای احمدی نژاد ادبیات یه رئیس جمهور رو نداره و هنوز فکر میکنه تو یه مسجد داره صحبت میکنه و تبعات حرفایی که میزنند رو درک نمی کنند

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 20:59  توسط مهدی گیلانی  | 

امشب یه کادوی خیلی خیلی ارزشمند گرفتم کتاب «جدال قدیم و جدید: بررسی تاریخ اندیشه سیاسی جدید در اروپا از نوزایش تا انقلاب فرانسه» موسی بهم کادو داد. می دونید از اون ارزشمند تر نوشته صفحه اولش بود: اشکم رو در آورد، تغریبا دارم دیونه می شم.دلم می خواد خودکشی کنم یا مصطفی رو بکشم. یعنی احمقانه ترین کارها رو، تا نشون بدم چقدر...

متن اول کتاب این بود

مهدی جان، می بخشی اگر دیر شد. شک نکن قابل تو را ندارد. نمی دانم تو چرا فکر می کنی پنجره ای را برایت گشودم ولی من می دانم چقدر به تو مدیونم، چقدر وابسته ام و چقدر دوستت دارم.

پیدا کردن تو در این دنیای لبریز از انسان های پست و نارفیق انسان های مستهجن و بی ارزش نعمتی بود که از شکر آن عاجزم.

شاید ندانی ولی اگر تو نبودی من در باطلاق و لنجنزار دنیا غرق شده بودم. و چقدر از تو متنفرم از توئی که نمی دانی چه هستی و چه ارزش داری. نمی دانی که هر عیبی ولو کوچک در وجود تو مانند لکه ای بر آینه ای شفاف و تمیز می ماند.

به امید روزی که هر وقت صحبتی از تو شنیدم یا مطلبی خواندم به خودم ببالم و بگویم این مهدی با سواد من است، اگر حرفی می زند حتما همان است.

از تو ممنونم بابت رفاقتت، بابت معرفتت و بابت خودت.

تولدت در سال 1384

تایپ کردنش خیلی سخت بود اشک تو چشام بود و احمقانه ترین افکار از جلو چشم رد می شد از صحنه بحثامون تو پارک تا .....  اولین فکری که به ذهنم رسید این بود: اتاقم رو مرتب کنم، دومیش این بود : نمازم داره قضا می شه، سومیش این بود: من چقدر پستم که لیاقت دوستی مصطفی رو نداره.

من یه کالیبر 32 میخوام

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 23:1  توسط مهدی گیلانی  | 

من نامه: اصلا نمی خواستم بیام و ببینم که باسم نگران شدید. ببخشید. ولی اصلا وضع روحیم با نزدیک شدن به امتحانات باسه آپ کردن اصلا مناسب نیست. شرمنده

جشنواره: روزنامه ۵ تا مقام و لوح تقدیر گرفت : ۲ تا سکه کامل و یه نیم سکه و دوتا لوح تقدیر

انجمن : امروز فهمیدم بچه ها می خوان من رو به عنوان انجمنی نمونه معرفی کنن هرچی فکر کردم نفهمید چرا

بازخورد بهار: هادی می پرسید این آگهی پیدا کردن بهار چیه میزنی، خیلی مسخره س.

بهار: آدرس وبلاگت هک شده اگه وبلاگ جدیدی درست کردی باسم بفرست

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 0:24  توسط مهدی گیلانی  | 

من نامه: هر چی باشه من تو یه دانشگاه فنی مهندسی درس می خونم. بچه ها آدرس وبلاگم رو پیدا کردن و هر روز ازم می پرسن چرا آپ نکردم.

جشنواره: بلاخره اون همه زحمتهای من باسه جشنواره نتیجه داد دیروز فهمیدیم که اسم ۱۴ نفر از بچه ها در اومده که رفتن تو قسمت نهایی و دعوت شدن به تهران من هم هستم تو دو زمینه طنز و اون یکیش هم معلوم نشده. اگه او مطلب طنزم نتیجه گرفت تو وبلاگم می نویسمش. قرار شد یکشنبه ان شا الله بریم تهران و بچه ها جمعه ولی من جمعه یا چهارشنبه برمی گردیم. البته احتمالا باز هم آپدیت کنم.

سیاست: خیلی خیلی اعصابم خورده، داشتم فکر می کردم دارم مثل اونایی میشم که یه زمانی ازشون بدم می اومد. و این سیر هم همین طور ادامه داره. فضای سیاسی ایران انقدر پیچیده اس که خیلی باید شخصیت قوی ای داشته باشی که رادیکال نشی.

 

بهار: من روم کم نمیشه انقدر این آگهی گم شده رو میزنم تا پیدا بشه: یک عدد بهار گم شده است از یابنده تقاضا می شود آدرس جدید وبلاگش رو بهم بده.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 9:21  توسط مهدی گیلانی  |