تبليغاتX
من نامه

من نامه

(دفترچه شخصی من)

من: جاتون خالی امروز با بچه‌های حزب رفتیم اخلمد اردو، خیلی وقت بود که اردو نرفته بودم و بشدت اردوی خونم پایین اومده بود. آخرین باری هم که اردو رفتم زیاد خوش نگذشته بود ولی امروز به جز یه قسمت که یکی از دوستام از دست یکی دیگه از دوستام ناراحت شد و منم ناراحت شدم بقیه‌اش خوب بود.

درس: از فردا مدرسه‌ها باز می‌شه و باید بریم مدرسه منم ساعت 14 کلاس دارم. ولی الان که فکر می‌کنم خیلی خیلی خوشحالم که می‌خوام برم. سر کلاس (البته اگه برای فرجه‌ام مشکلی پیش نیاد و بهم بدن)

سروش: فکر کنم حالا دیگه همه جا خبر سفر دکتر سروش پخش شده باشه. دکتر روز چهارشنبه رسیدن مشهد و همون روز دوتا دیدار نیمه خصوصی و دیروز پنجشنبه هم یه دیدار و سخنرانی عمومی‌تر هم داشتن. نکته جالب اینجاست که دکتر دقیقا تو قطاری که من بودم بود. وقتی رسیدیم مشهد کلیا اومده بودن استقبالمون (منظورم استقبال دکتره) بعد با دکتر رفتیم منزل یکی از بستگان آقای آملی که محل استقرار دکتر بود. بعد از اینکه نیم ساعت استراحت کرد به آپارتمان بالایی که محل ملاقات‌های دکتر بود اومد و کلی ازش سوال جواب کردیم. تغریبا سه ساعت. بیشتر سوالها راجع به تئوری‌هاش بود. البته راجع به سخنرانی پاپ هم بود. بعد از ظهر همون روز یه جلسه راجع به عدالت و رابطه‌اش با آزادی داشتن که مباحث جالبی مطرح شد. دیروز هم یه جلسه عمومی‌تر که تغریبا 50 – 60 نفر شرکت کرده بودن خونه آقای آملی برگزار شد سخنرانی دکتر راجع به سخنرانی اخیر پاپ بود. احتمالا بچه‌ها سی دی سخنرانی دکتر رو آماده کنن. البته فیلمبرداری هم از سخنرانی‌های دکتر و حتی دیدارهای خصوصی ایشون انجام می‌شد که بچه‌‌ها قول یه مستند از سفر ایشون رو می‌دادن. ما که منتظریم. دکتر فردا هم بر می‌گرده تهران،‌ کاش دکتر سروش انقدر تحت فشار نبود و می‌تونست یه سخنرانی تو یه سالن مثلا رازی برگزار کنه با یه اطلاع رسانی عمومی (ما فقط به آشناها خبر دادیم بیایم آخه سالهای قبل براش مشکل پیش می‌آوردن) اونوقت همه می‌تونستن حرفاش رو بشنون و راجع بهش داوری (حالا خوب یا بد) بکنن.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 22:12  توسط مهدی گیلانی  | 

دنیای وارونه: حکایتی تو یکی از کتابهای ادبیات دبیرستان بود « یه مردی رو وسط یه دشت تو زمستون ول می‌کنن وقتی سگها میان طرفش می‌خواسته با سنگ بزندشون ولی سنگ یخ زده بوده و به زمین چسبیده بوده می‌گه خدایا این چه زمینیه سگها رو ول کردن و سنگ‌ها رو بستن» حالا وضعیت فضای فکریه ایران وقتی که روزنامه شرق بسته می‌شه افکار رادیکال بدون ترس از نقد شدن راحت رواج پیدا می‌کنه مثلا این مقاله رضا خجسته رحیمی که به نظر من همونقدر که شریعتمداری بی‌منطقه این از زاویه مخالفش بی‌منطقه. تو شرق که مثلا راجع به جنبش دانشجویی می‌نوشت و به صورت غیر مستقیم می‌خواست ببردش به سمت رادیکالیسم امثال محمدرضا جلایی‌پور جوابش رو می‌دادن و تناقضات حرفاش رو نشون می‌دادن. اما الان جایی برای نقد این تفکرات نیست. خدایا به دادمون برسه که سگها رها شدن و سنگها بسته

سطح توقع: نمی‌دونم شرق سطح توقع من رو خیلی بالا برده یا روزنامه‌های دیگه واقعا انقدر افتزاحن. اصلا نتونستم با آینده نو و اعتماد ملی ارتباط برقرار کنم، امروز کارگزاران رو خریدم باز قابل تحمل‌تره مخصوصا که صفحه آخرش یه مطلب از نوشیروان کیهانی‌زاده زده. آدم رو یاد اوایل شرق می‌ندازه که از ایشون می‌زد.

پیشنهاد بی‌شرمانه: به لطف یکی از دوستان حزب این فیلم رو دیدم. خیلی خیلی قشنگ بود. اگه تونستید ببینید. فکر کنم تو فیلم‌های در رابطه با عشق این یکی از همه سرتر باشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 16:51  توسط مهدی گیلانی  | 

زمان انتخابات ریاست جمهوری گذشته من خیلی برای دور دوم انرژی گذاشتم که آقای احمدی‌نژاد رای نیاره. به دوستان هم دانشگاهی توصیه می‌کردم که برای جلوگیری از فاشیستی شدن فضای کشور به آقای هاشمی رای بدن. یکی از بچه‌ها گفت حالا مثلا فضا فاشیستی بشه چی‌ می‌شه. گفتم مثلا این روزنامه شرق رو می‌بندن. اون دوست عزیزم که بعید می‌دونم یه بارم شرق رو خونده باشه گفت خوب حالا مگه چی‌ می‌شه؟ ببندنش.

روزنامه شرق یه روزنامه حرفه‌ای بود. نه به خاطر حجمش یا نوع مطالبش (که خیلیا می‌گفتن شکل یه ماهنامه‌ایه که هر روز چاپ می‌شه) بلکه به خاطر نوع پرداختش به موضوع، که واقعا بدون تندروی و با اعتدال کامل بود. اعتقاد نداشت با مطرح کردن مستقیم هر چیزی باید حرف رو زد. می‌شه حرف رو با اصول روزنامه‌نگاری حرفه‌ای‌ طوری گفت که به کسی برنخوره و حرف هم زده شده باشه. شرق هدفش رو موندن تعریف کرده بود. یعنی حتی به قیمت پوشش ندادن یه خبر هم حاضر بود بمونه چون تجربه روزنامه‌های دیگه رو دیده بود که توقیف شده بودن و هیچ سود بلند مدتی برای فرهنگ و اندیشه ایرانی نداشتن. پایه‌ی دیگه شرق روی احترام متقابل بود، شرق به افکار مخالفان خودش احترام می‌ذاشت و نه تنها مثلا افرادی مثل ولایتی براش سرمقاله می‌نوشتن و خودشون رو تو دایره افکار شرق تعریف می‌کردن بلکه شرق از مصاحبه با همه‌ی مسئولین استفاده می‌کرد و از وزیر نیروی دولت احمدی‌نژاد تا ناطق نوری مخاطبای مصاحبه‌اش بودن. توقیف همچین روزنامه‌ای اول نشون دهنده فضای بسته‌ایه که روی مطبوعات حاکم شده که حتی همچین منتقد محترم و قانون مداری هم تحمل نمی‌شه (اونم توسط هیئتی که اکثریتش به صورت مستقیم و غیر مستقیم منتخب رئیس جمهورن نه قوه قضاییه) و دومین ضررش نا امنی فضای فرهنگی جامعه است. که این موضوع آسیب بلند مدتی رو به فرهنگ و پیشرفت کشور ایران می‌زنه. تصور کنید یه نفر که سطح هوش بالایی داشته باشه علاقه‌اش رو بخواد بذاره تو حوزه روزنامه‌نگاری، فلسفه یا مثلا سیاست. وقتی هیچ بنگاه مطبوعاتی یا اقتصادی امنی نیست که این فرد بتونه با امنیت خاطر از آینده شغلیش، توش کار کنه چرا باید این انتخاب رو بکنه؟ اونوقته که تمام باهوشای کشور ما به زور می‌رن رشته‌های فنی یا پزشکی بعد هیچ پتانسیل علمی ای تو رشته‌های انسانی که شاید بشه گفت زمینه ساز پیشرفت رشته‌های فنیه ایجاد نمی‌شه و همین خری که هستیم می‌مونیم. شرق داشت یه روش می‌شد: اعتدال. یه عده مثل من داشتیم باور می‌کردیم که با اعتدال و پرهیز از تندروی می‌شه هم فعالیت سیاسی، فرهنگی، فکری مستقل از دولت و بدور از چاپ لوسی کرد و هم یه بنگاه اقتصادی موفق داشت. دولت تیر خلاص رو به بدجایی زد. به پیشونی فرهنگ کشور.

امیدوارم حکم ملقی بشه و شرق دوباره چاپ بشه. براش دعا می‌کنم و یه دور تسبیح صلوات نذر. اما توقیف شرق نشونه اتفاق بدیه که سال گذشته افتاد:

افتادن ایران تو آغوش فاشیسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 17:17  توسط مهدی گیلانی  | 

مثل یه ضربه به خایه می‌موند، خیلی کوتاه ولی با تمام وجودت ناراحتی رو حس می‌کنی و حالت از همه چیز بهم می‌خوره. می‌خواستم گریه کنم ولی خنده نمی‌ذاشت (هر چند آخر سر تونستم گریه کنم). شاید برای خودم... شاید برای کشورم... شاید برای...

داستان مصیبت باریه:

روزنامه شرق، چیزی که من عاشقش بودم به همین راحتی توقیف شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 18:3  توسط مهدی گیلانی  | 

مهمونی: دیشب همراه چندتا از دوستان از جمله وحید عزیز منزل آقای امانی، استاد سابق ادبیات دانشگاه و استاد بنده (البته این رو بنده می‌گم نمی‌دونم ایشون هم خودشون رو استاد من می‌دونن یا نه) مثل یه مهمونی خونوادگی‌ بود تا یه مهمونی که خونه یه استاد دانشگاه استفاده می‌شه بچه‌ها با استاد و دوستشون ( که مشاالله خیلی پر حرفم بود) از هر دری صحبت کردن، شاید همین هم درست باشه. ولی من که با کتابای شمیسا از طریق ایشون آشنا شدم سعی کردم بحث رو بکشونم سمت فلسفه و ادبیات. ولی خوب هم دیگه آخر مجلس بود و هم دوستشون نمی‌خواست استاد تو حرف زدن خسته بشه. وحید یه مستند از شبکه BBC‌هم آورده بود (وحید انگلیسی و فرانسه‌ش عالیه و این جور برنامه‌ها رو حتی زیر نویس هم می‌کنه) که متاسفانه با سرعت زیاد رایت شده بود و ضبط استاد نمی‌تونست cd رو اجرا کنه. یه ذره بحث به سمت سیاست هم رفت برخلاف تصور خیلی‌ها تو اینجور مواقع حزبی بودن هم بد نیست. خیلی‌ها از این که چارچوب افکارشون معلوم باشه بدشون می‌یاد ولی من اینجوری راحت‌ترم. البته من اصلا وارد بحث نشدم همینجوری کلی گفتم.

شعر:  تو جلسات شب شعر دانشگاه همیشه یه موضوعی که هست اینه که قالب‌های سنتی جواب نمی‌ده. انتقادی هم که دکتر ضیاء موحد از "سایه" داره اینه که کاملا مثل قدیمیا شعر می‌گه و حرف جدیدی نمی‌زنه، اما حرفش بیشتر در رابطه با محتوی ست تا قالب (هرچند قالب غزل رو هم نقد می‌کنه و معتقده دیگه این قالب جواب نمی‌ده، ولی قالبای دیگه مثل مثنوی و رباعی و اینا رو من ندیدم چیزی گفته باشه) چون خودش هم مثلا در برابر این توصیف سایه از شب و فراموشی که اون رو تکراری می‌دونه

امشب به قصه دل من گوش می‌کنی           فردا چو قصه مرا فراموش می‌کنی

از این غزل فروغ که بشدت خرق عادت کرده و توصیفات جدید و بدیعی آورده، تعریف کرده که به نظر من یه شاهکاره:

تو دره بنفش غروبی که روز را                     بر سینه می‌فشاری و خاموش می‌کنی.

حالا اینا رو گفتم که بگم این شعری که دوست عزیزم گفته و تو وبلاگش نوشته واقعا معرکه‌اس و بخونید. به نظر من که توصیفش بدیعه و تکرار گذشته نیست.

وبلاگ: از همه دوستانی که رو وبلاگشون موسیقی می‌ذارن خواهش می‌کنم ور دارن. نمی‌دونن چقدر اعصاب خورد کنه که وقتی داری یه آهنگ رو گوش می‌دی و چندتا صفحه‌رو با هم باز کردی یهو یه آهنگ (حالا حتی قشنگم) بیاد رو این قبلیا بعد حالا بگرد منشائش رو پیدا کن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 1:48  توسط مهدی گیلانی  | 

دوست:  یکی از دوستان نیک روزگار دیروز تماس گرفت و به خاطر درد دستم توصیه کرد برم دکتر، احتمالا نمی‌دونه که چقدر مفید بوده؛ هم به نوشتن وبلاگ امیدوار شدم، هم به دوستی دوستان.

برنامه کلهر و جوانفکر در سجاد مشهد: امروز تشکل حامیان دولت اسلامی، که از اعضای ستاد انتخاباتی دکتر احمدی‌نژاد ایجاد شده تو یکی از مساجد سجاد برنامه داشتن. آقای کلهر و آقای جوانفکر دو تا از مشاورای رئیس‌جمهور تو حوزه‌های فرهنگی رو دعوت کرده بودن.

خبرنگار هفته‌نامه نخست یه چیزی پرسید راجع به اینکه دولت خیلی زیاد حرفای خودش رو تکذیب می‌کنه مثل قضیه آوردن نفت سر سفره‌ها،  به نظر من خیلی جالب اومد یه تک دستی زدم (حالا خودم به همه می‌گفتم جو ندین ولی یه لحظه جو گرفت) ولی خوب از اون 10 – 15  نفری از دوستان که همراهم بودن کسی همراهی نکرد، بعدش یه جوون 19 – 20 ساله ای که گویا از حامیان جوان جناب رئیس جمهور بود خیلی عصبانی اومد به من گفت مسجد جای دست زدن نیست. منم گفتم چطور تو اعیاد و مولودی‌ها دست می‌زنیم؟ گفت: ما اینجا مولودی نمی‌گیریم. و بازم تاکید کرد که مسجد جای دست زدن نیست. منم گفتم مسجد جای کار سیاسی هم نیست. گفت بعد برنامه وایسا تا بهت بگم. البته مسلمه که من واینستادم و اونم احتمالا فراموش کرد. جواب آقای کلهر هم خیلی جالب بود گفت جناب دکتر اصلا همچین حرفی نزده، جناب‌ آقای جوانفکر هم گفتن دکتر گفته سود سرمایه‌های ملی از جمله نفت رو میارن سر سفره‌ها (احتمالا دکتر به زبان ژاپنی صحبت کردن چون تو ژاپنی یه جمله کوتاه یه صفحه معنی میده)

بعد یه خانمی که البته عضو حزب هم هستن، خیلی محترمانه یه سوالی پرسید راجع به اینکه چرا تو صحبتای کلهر گفته شده که "با مخالف تعامل نداریم ولی با منتقد تعامل داریم" در صورتی که موضع دولت باید نسبت به هر دو، موضع بردباری باشه. این سوال هر دوشون رو به تناقض انداخت، کلهر که گفت "منتقد یعنی کسی که استراتژی دولت رو قبول داره ولی تو اجرا معتقده که اشکال وجود داره ولی مخالف یعنی کسی که با استراتژی دولت مخالفه و صحبت‌های این گروه بجز بهم زدن فضا هیچ فایده‌ای نداره و ما هم با اونا تعامل نداریم." به نظر من که ایشون با بازی با کلمات فرق نقد با مخالفت رو برای ما تعین کردن، به این معنی که کسی که با عمل ما مخالفه و حرف می‌زنه می‌شه منتقد کسی که با فکر ما مخالف و حرف می‌زنه می‌شه مخالف چراش رو برید از آقای کلهر بپرسید. آقای جوانفکر هم تو جوابش تناقض داشت (که الان دقیقا یادم نیست چون نت ور نمی‌داشتم) و تازه این حرفش که "ما با مخالفا هم تعامل داریم" حرف آقای کلهر رو هم نقض می‌کرد. خیلی بده که دوتا از مشاورای رئیس‌جمهور مملکت بشینن کنار هم و حرف همدیگر رو نقض کنن.

متاسفانه بعدش یه بنده خدایی که خیلی رادیکاله و زمان انتخابات حتا تو برنامه کروبی هم شلوغ کاری کرد، شروع کرد به حرف زدن و سعی کرد جو اینجا رو هم بهم بزنه ( فقط ده دقیقه داشت می‌گفت عدالت یعنی ما رو زمان اصلاحات دوستان شما زدن و از این حرفا) خیلی وجه بدی داشت. من یکی که خیلی شرمنده‌ شدم که این افراد متصف به اصلاح‌طلبی می‌شن. کلهرم خیلی راحت تونست از جو به وجود اومده استفاده کنه و مظلوم نمایی کنه. هرچقدر سوال متین و همراه با احترام اون خانم (چون نشون می‌داد سخنرانی طولانی کلهر رو با دقت گوش داده که تونسته این نکته رو از توش در بیاره) کار ساز بود، صحبت‌های اون بنده خدا باعث شد که مردم بگن، ببین این آدم غیر منطقی‌ای که از خاتمی طرفداری می‌کنه پس خود خاتمی چیه؟ به نظر من که این جور آدما اگه سعی کنن به جای این کارا با عضو شدن تو حزب، شور و هیجانشون رو تو یه کار عملی و منطقی خالی کنن و توسط سیستم‌های حزب کنترل بشن (چون قطعا حزب با کسی که این کار رو انجام بده برخورد می‌کنه) هم می‌تونن مفید باشن هم اینکه این تاثیرات منفی‌ای رو که رو مردم گذاشت نمی‌ذارن. به قولی حداقل به خودمون گل نمی‌زنه.

راستی آقای حمید استاد (سردبیر هفته نامه همت ارگان انصار حزب‌الله مشهد) هم بودن و افتخار از نزدیک دیدن ایشون هم نسیبمون شد.

پ.ن: آرش جان شما لطف داری!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 2:28  توسط مهدی گیلانی  | 

من: نمی‌دونم چرا چند وقته از ساعت 5 بعد از ظهر تا 2 شب دست چپم شروع می‌کنه به درد گرفتن، دردش خیلی عجیبه، اصلا مثل دردای دیگه نمی‌مونه. همیشه همراهش سر درد میاد. هیچ کاری نمی‌تونم بکنم. نه کتاب بخونم نه فیلم ببینم و نه حتی بخوابم. ساعتم رو دست راستم می‌کنم احساس می‌کنم خیلی مسخره می‌شه. آخه چند وقت پیش یه پسره رو دیدم دست راستش کرده بود کلی مسخره‌اش کردم، حالا سر خودم اومده.

تنگنا: امروز نمایشنامه تنگنای محمود دولت‌آبادی رو خوندم فکر نمی‌کردم نمایشنامه خوندن انقدر جالب باشه. هر چند این داستانم فوق‌العاده بود و به عنوان تجربه اول باعث شد از نمایشنامه خوندن حس خیلی خوبی بهم دست بده. آخه یه 5 – 6 ماهی می‌شد این کتاب رو خریده بودم و دلم نیومده بود برم طرفش. راستی فکر کنم صابخونم فکر می‌کنه دیونه شده باشم. چون همش با خودم با لحنای مختلف حرف می‌زدم.

خرمگس: پارسال تولد مصطفی براش کتاب "سنگی برگوری" جلال آل احمد رو کپی کردم – اون موقع هنوز چاپ نشده بود و فقط نسخه‌های افستش بود – می‌گفت وقتی کادوش رو باز کرده همه خونواده بهش خندیدن. آخه آدم کتابی که تو اسمش "گور" داشته باشه رو کادو می‌ده؟ حالا امروزم می‌خواستیم تصیمیم بگیریم به افرادی که تو کارگاه‌های آموزشی حزب فعال بودن چی کادو بدیم من پیشنهاد دادم کتاب "خرمگس" رو بدیم. اما مثل اینکه آدم کتابی که تو اسمش "خرمگس" هم اومده باشه رو نباید کادو بده.

حزب: امروز کمیته اطلاع رسانی حزب تو منطقه خراسان یه بیانیه داده و استاندار رو به مناظره دعوت کرده، رئیس کمیته اطلاع رسانی واقعا نقش پدر معنوی همه جوونای حزب رو داره و من هم خیلی بهشون احترام می‌ذارم. هر چند انتقادای درستی هم کرده بود، اما اصلا از لحنش خوشم نیومد، خیلی تند بود. مثلا یه جاش گفته بود دولت مدعی مهرورزی، آدم رو یاد "به اصطلاح اصلاح‌طلبان" کیهان می‌ندازه. بلاخره ادبیات ما باید با طرف مقابلمون فرق کنه یا نه؟ اگه قرار باشه ما هم همونجوری حرف بزنیم که چه فرقی می‌کنیم با طرف مقابل. برخلاف نظر دوستان کمیته اطلاع رسانی به نظر من این ادبیات هر چند خیلی از اون چیزی که  اونا هشت سال تمام علیه اصلاح طلبا استفاده کردن ولی استفاده کردن از این ادبیات فقط به ضرر ماست، به نظر من همیشه باید با احترام برخورد کرد، یکی از دوستان می‌گفت دولت نهم که احترام سرش نمی‌شه، به نظر من اگه اونا هم احترام سرشون نشه (که به نظر من احترام ما تو نحوه برخورد اونا قطعا تاثیر داره) مردم که سرشون می‌شه، خود من یکی که حوصله‌ام از هرچی تند رویه سر رفته چه برسه به بخش غیر سیاسی جامعه. نکته دیگه‌ای هم که داشت این بود که انتقادهای بدون ارائه آمار کرده بود. هرچند هدف دعوت به مناظره و طرح مسائل تو جلسه مناظره بوده اما این کار اعتماد خواننده رو نسبت به گوینده مطالب کم می‌کنه و تو دراز مدت نتیجه عکس می‌ده. البته این رو هم باید درنظر گرفت که همه کمیته‌ها تصمیماتشون کاملا دموکراتیکه و ممکنه حتی رئیس کمیته با این بیانیه مخالف باشه. (خلاصه بیانیه رو می‌تونید اینجا بخونید)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 22:32  توسط مهدی گیلانی  | 

وبلاگ: چند وقته که کامنتها خیلی کم شده، من اصولا فکر می‌کنم همه وبلاگ رو برای کامنتاش می‌نویسن، من اصلا توقع ندارم بالای 10 برسه ولی خدایش یکی خیلی کمه!

تنهایی: فردا صبح مادر و پدرم برمی‌گردن تهران، مادرم تابستون رو برای اینکه درس بخونم اومده بود پیشم. پدرمم الان دو هفته اس که اومده. از رفتنشون دو تا حس متفاوت دارم یکی احساس تنهایی و دلگیری یکی هم احساس آزادی نمی‌دونم کدومش قوی‌تره.

درس: به قول آرش، نمی‌خوام پز بدم ولی بلاخره ریاضی 2، معادلات رو پاس کردم. البته هنوز نتیجه‌ها رو ندادن ولی من که خیلی خوب نوشتم و به پاسیده شدن خودم اطمینان دارم.

تابستون: تابستون من در حقیقت از فردا شروع می‌شه و ایشالا تا اول مهر هست، مثل همیشه کلی برنامه براش ریختم ولی به اجرا کردنش شک، دارم. یکیش خوندن کتاب "نوشتن با دوربین" – با ابراهیم گلستان – بود، یه مقدار اولش رو خوندم دیدم اصلا نمی‌تونم باهاش ارتباط برقرار کنم. گلستان همیشه به رک بودن معروفه شاید این رکیش وقتی تو قالب داستان می‌آد آدم رو اذیت نکنه ولی وقتی که تو مصاحبه همش به همه فحش می‌ده آدم به صحت و ارزش حرفاش شک می‌کنه. فعلا که گذاشتمش کنار شاید یه وقت دیگه. خیلی هوس خوندن یه رمان کردم شاید یه رمان خوندم.

سید حسن: من از سید حسن خمینی خیلی خوشم می‌آد، قیافه زیبایی داره، عین این تمثال‌های مسیح می‌مونه. حرفاش هم مثل چهره‌اش جذابه، اعضای شورای مرکزی جمعیت ایثارگران – تشکلی که دکتر احمدی‌نژاد قبل از ریاست جمهوری عضو شورای مرکزیش بود – رفتن دیدنش، هرچند که حرفاش غیر سیاسی بوده ولی واقعا لب کلام رو گفته. حتما اینجا بخونید. می‌تونید با این سرمقاله عبدی هم مقایسه‌اش کنید.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 1:43  توسط مهدی گیلانی  | 

ارزش آدام اسمیت تو علم اقتصاد فقط با ارزش ادیسون تو علم فیزیک قابل مقایسه است. آدام اسمیت کسی بوده که قانون حاکم بر روابط اقتصادی بین بشر رو کشف کرد. اصولا وقتی دو تا بشر ذی‌شعور (با بی‌شعور فرق داره‌ها!) با هم مبادله می‌کنن فضایی به وجود می‌آد به اسم بازار وقتی تعداد بشرها به سمت زیاد میل می‌کنه این فضا یا بازار رو می‌شه مثل یه تابع درنظر گرفت که قاعده منده و همیشه رو به اصلاح وضع خودش در حال حرکت. مثلا زمانی که میوه کم می‌شه قیمت میوه زیاد می‌شه و همین باعث می‌شه تقاضا به اندازه عرضه بشه بعد تولید میوه با صرفه می‌شه و تولید میوه زیاد می‌شه اونوقت دوباره قیمت پایین می‌آد و اگه خیلی پایین بیاد دوباره تولید میوه کم می‌شه و این وضعیت تا زمانی که تعادل ایجاد بشه ادامه پیدا می‌کنه. به این قوانین دست نامرئی آدام اسمیت هم می‌گن چون بدونه اینکه کسی دخالت کنه دستی نامرئی تعادل ایجاد می‌کنه. به نظر طرفدارهای نظام سرمایه‌داری (از جمله بنده!) دست نامرئی آدام اسمیت می‌تونه فرهنگ جامعه رو هم اصلاح کنه. وقتی دولت به کالاهای فرهنگی‌ای که تولید می‌شه کاری نداشته باشه به مرور خود کالاها رو به بهبود و بهینه شدن می‌رن (البته این بدون وجود نهادهای غیر دولتی فرهنگ‌ساز مثل نشریات،‌ گروه‌های روشنفکری و ... ممکن نیست ولی منظور اینه که دولت نباید کاری داشته باشه) نمونه جالبی که الان داریم تجربه می‌کنیم وضعیت فیلمسازی و سینماست. سینمای ایران دچار رکود وحشتناکی شده بوده بود کمتر فیلمی بود که بتونه فروش داشته باشه و خرج خودش رو دربیاره سینماها یکی یکی تعطیل می‌شدن و ... اما در سه سال آخر دولت خاتمی فیلم‌های سطحی‌ طنز شروع به ساخته شدن کرد. تولید کننده با آزمون و خطا سلیقه غیرقابل پیش‌بینی مصرف کننده رو کشف کرد و شروع کرد به ساختن فیلم‌های سبک. به مرور عادت سینما رفتن تو مردم ایجاد شد. آدمهایی که به سینما رفتن عادت کردن و آخر هفته به سینما میرن کم‌کم ممکنه با شانس هم شده به فیلم‌های فاخر هم برن و اینجوری به مرور سلیقه فرهنگی مردم اصلاح می‌شه همونطور که الان به نظر می‌رسه شده باشه و فروش فیلمی مثل چهارشنبه سوری یا به نام پدر و کافه ستاره و یا حتی فیلم طبل بزرگ – البته تو سطح خودش که اگه 3 سال پیش شروع می‌شد یه قرون هم نمی‌فروخت -  نشونه‌ای از این موضوع باشه کاش تو بقیه قسمت‌ها هم دولت به دست نامرئی آدام اسمیت اطمینان می‌کرد. به خدا قوانین اقتصادی تو ایران هم جواب می‌ده مثل قوانین فیزیکی.

پ.ن: ایده این نوشته از این مطلب شرق امروز در رابطه با افزایش فروش فیلم های ایرانی ایجاد شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 2:43  توسط مهدی گیلانی  |