تبليغاتX
من نامه

من نامه

(دفترچه شخصی من)

تولد: دیشب تولد یکی از دوستان که تا حالا خیلی بهم لطف کرده دعوت بودم، جاتون خالی خیلی خوش گذشت و به اندازه تمام یک ماه گذشته خندیدم و خندوندم، البته من ناهار نخورده بودم تا بتونم خوب شام بخورم ولی بعد از خوردن کیک و کافه گلاسه متوجه شدم از شام خبری نیست. هر چند بعد از خوردن اون چیزای شیرین دیگه کسی نمیتونست چیزی بخوره. برا همین مجبور شدم دوباره آخر شب که تازه پالسهای گشتنگی به مغزم رسید، به ساندویچی سر کوچه متوصل بشم.

سیوند: بعد از حدود دو ماه اولین جلسه تشکیلاتی حزب بود که شرکت می کردم، رضایی رئیس کمیته دانشجویی نیومده بود و من به عنوان نایب رئیس مسئول اداره جلسه بودم. ناهار نخورده بودم و پنجاه درصد ذهنم پیش تولدی بود که یک ساعت دیگه دعوت داشتم. موضوع بحث سد سیوند و برگزاری یه جلسه سخنرانی در رابطه با اون بود و داشتیم دنبال عنوان مناسب می گشتیم. برای شروع خودم یه پیشنهاد دادم "بررسی ارزش تاریخی سد سیوند" همه زدن زیر خنده و بهم توضیح دادن که این دشت بلاغیه که ارزش تاریخی داره و نهایت قدمت سد سیوند بر می گرده به دوره آقای هاشمی که کلنگش رو زد!

فیلم: برگزاری دوباره جلسات پخش فیلم یکی از اون کارهایی بود که حتما بعد از اومدن به مشهد می خواستم انجام بدم و امروز اولیش رو تو ترم جدید برگزار کردیم. توضیح اینکه من دوستام تو مشارکت رو دو هفته یه بار برای دیدن فیلم دعوت می کنم خونه. با امشب تا حالا فیلم های آبی، شانس کور و پنهان رو به همین روش با هم دیدیم. فیلم دیدن دسته جمعی خیلی خوبه، حسهای فیلم یه جور دیگه منتقل میشه. البته یه بهانه برای جمع شدن هم هست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 23:31  توسط مهدی گیلانی  | 

Bitter moon: امشب به لطف یکی از دوستان، موفق شدم یکی از فیلم های شاهکاری که تاحالا دیدم رو ببینم، Bitter moon که فکر کنم ترجمه اش ماه کوچکتر بشه، ساخته رومن پولانسکی، استاد مسلم سینمای جهانه. تو شب ولنتاین دیدن همچین فیلمی می تونه یه نشونه (اگه معنی کوئیلو رو از این کلمه در نظر داشته باشیم) خوب باشه. حرفی که فیلم می زد شاید تو جملات من ابهت و اعظمتش از بین بره ولی توان کلمات خیلی وقتها کمتر از اینه که یه پدیده رو وصف کنه. برداشتم این بود که میخواد بگه که عشق یه موهبت الهیه که تو زندگی آدم فقط یک بار به آدم اعطا میشه، اگه این نعمت الهی رو کفران کنیم عذاب دردناکی درانتظارمونه، عذاب محروم موندن از عشق. امیدوارم خدا هیچکس رو به این عذاب دچار نکنه که اگه می شد همچین اتفاقی بیوفته قطعا دنیای بهتری داشتیم.

Email: تابستون سال اول دانشگاه بود. امتحاناتم تموم شده بود و می خواستم برگردم تهران، قرار بود یک هفته بعد سایت موسسه pass word ورود به سیستم دانشجوها رو اعلام کنه. بدون اون پس ورد نمی شد برای ترم بعد ثبت نام کرد و من هم نمی خواستم 1000 کیلومتر راه رو فقط به خاطر چند تا کارکتر بیام. رفتم پیش معاون دانشگاه و ازش خواستم دانشگاه اون رو برام mail کنه. اون هم آدرس میلم رو خواست، من هم گفتم ww3soldier@yahoo.com یه نگاه همراه با خنده بهم کرد و آدرس رو یادداشت کرد. البته خوشبختانه، پس ورد برام میل شد ولی من آدرس میلم رو عوض کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 0:57  توسط مهدی گیلانی  | 

مهمان: امروز دوستم امیر مهمونم بود. من و امیر تو راهنمایی هم مدرسه ای بودیم. تو دوران مدرسه زیاد رفاقتی با هم نداشتیم، شاید فقط یه سلام و علیک عادی، اما از سه سال پیش که اون منو تو اورکات ادد کرد، تازه با هم رفیق شدیم. غذا قرمه سبزی درست کردم اصلا فکر نمی کردم که بتونم بپزم آخه امروز آخرین روز فرصت پرداخت پول شهریه دانشگاه بود. خونم بهم ریخته بود و پیاز هم نداشتم. هر چند برخلاف مهمان مامان مهرجویی همسایه ها بهم کمک نکردن اما خوشبختانه رسیدم که همه کارها رو انجام بدم. فرصت ثبت نام دو روز تمدید شد – غذام هم خوب دراومد خونه رو مرتب کردم و پیاز (رکن جدا نشدنی قرمه سبزی) هم خریدم.

حزب: واقعا تو وضعیت عجیبی هستم از یه طرف مطمئنم که نفس فعالیتم تو حزب به درسم لطمه نمی زنه از یه طرف دیگه هم می دونم که من آدمی نیستم که فقط برم دفتر و بیام خونه و قطعا ذهنمم می مونه دفتر حزب. این هفته هم جلسه شورای شاخه جوانان رو نرفتم هرچند جلسه روز اول اومدنم به مشهد بود و 6 ساعت پشت سرهم کلاس داشتن هم مزید بر علت شده بود. ولی بی انگیزگی و رخوت این چند وقته واقعا بی تاثیر نبوده.

سه رنگ: دیشب سفید و قرمز از تریلوژی سه رنگ کیشلفسکی رو دیدم. قبلا آبی رو دیده بودم. به نظر من سفید قشنگتر بود. شاید چون نقش اول این یکی یه مرد بود و خوب برای من قابل درکتر. هر چند من اصولا معتقدم عشق مردها زیباتره. سه گانه کیشلفسکی هر کدوم به نوعی به عشق اشاره داشت. فکر کنم پیشنهاد فیلمی خوبی برای ولنتاین باشه. (راستی اسم شخصیت اول قرمز هم ولنتاین بود)

روز عشق رو به همه عشاق تبریک می گم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 0:6  توسط مهدی گیلانی  | 

من نامه: از این تاخیر واقعا متاسفام مثل اینکه کارت البرز تو تهران قاط زده بود رسیو نداشت. نتونستم. وبلاگم رو آپ کنم.

مشهد: امروز رسیدم مشهد. مثل همه اول ترمها حس خیلی خوبی نسبت به شروع دوباره دارم. امیدوارم تا آخرش ادامه پیدا کنه.

قطار: قطار برای نماز مغرب و نماز صبح وایستاد. شاید حدود 60 نفر بیشتر برای نماز خوندن پیاده نشدیم. من که احساس خیلی بدی از اون نماز داشتم. آخه به خاطر نماز خوندن ما 60 نفر 500 نفر 40 دقیقه از وقتشون رو از دست دادن. به نظر من اسلام دینی نیست که بخواد به معتقدینش سخت بگیره و حتما مراجع فتوایی برای نماز خوندن تو قطار درحال حرکت دارند. خیلی بهتره که راه آهن ایران به همون فتوا استناد کنه و مسافرها هم به همون طریق نماز بخونن اینجوری هم حق کسی ضایع نمیشه شاید اصلا غیر مسلمان تو قطار بود. (هرچند می دونیم خیلی از مسلمانها هم با وجود اعتقاداتشون تو خوندن نماز کاهلی می کنن و حکومت نباید اونها رو به نماز خوندن مجبور کنه.)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 17:4  توسط مهدی گیلانی  | 

آفت: برای آدمی که تاحالا تو عمرش هزار بار دهنش آفت زده سخت نیست که تشخیص بده داره دوباره آفت میزنه. اگه زن داشتم نمی تونستم ازش لب بگیرم. نمی دونم باید از این که ندارم خوشحال باشم یا ناراحت.

کتاب: امروز کتاب سه شنبه ها با موری رو خوندم کتاب جالبیه یه جورایی شبیه پیامبر جبران خلیل جبرانه با این تفاوت که با اون نتونستم ارتباط برقرار کنم و توصیه های اخلاقیش یه جوری توهین به شعورم بود (البته ادعا نمی کنم آدم با شعوریم ، یا کسایی که از کتاب خوششون اومده آدمای بیشعورین ولی کلا از این جور توصیه های مستقیم خوشم نمی یاد) ولی این کتاب یه جوری با در معرض مرگ بودن استاد (یا پیامبر) برای آدم توجیه پذیر می شد که چرا می خواد این همه حرف رو تو یه جمله خلاصه کنه البته داستان هم داستان جالبی بود کتاب مال نشر جیحونه البته من اسم این انتشارات رو تاحالا زیاد شنیدم ولی دوتا از کتاباش رو تا حالا دیدم هر دو کتاب هم یه ویژگی مشترک داشتن "طراحی جلد بی ربط" اولی کتاب توتالیتاریسم بود که با وجود جالبی شبیه کتابهای داستان گروه سنی نوجوانان مدل همون سالهایی که منتشر شده (۷۶) طراحی شده بود این یکی هم شبیه کتابهای عشق و عاشقی.  ولی کتاب جالبی .

kill bill: دیشب برای نمی دونم بار چندم قسمت اول این فیلم رو دیدم (نوشتم این فیلم چون حوصله نداشتم دوباره زبان نوشتن رو عوض کنم) برای بار دوم هم قشنگ بود. مخصوصا موسیقی تیراژ اولش که هنوز هم تو گوشمه. امسال تهران برام یه جور دیگه است اصلا حوصله بیرون رفتن یا گشتن رو ندارم. همیشه وقتی می اومدم تهران خانواده از دستم کلافه بودم که چرا ساعت ۹ صبح از خونه می رم بیرون و ۱۲ شب برمی گردم ول امسال از اعجایب روزگار همین بس که جشنواره هم نرفتم.

تیتر: همین جوری پیش بره شاید تا چند پست دیگه کل مطلب رو تو تیتر بگم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 17:3  توسط مهدی گیلانی  | 

تعطیلات: اگه ترم بعد انشاء برداشته بودم. و اولین انشا این بود که تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید. قطعا اولش می نوشتم که: آخه کانگورو به این چهار پنج روز نیومدن دانشگاه، می گن تعطیلات؟ دوما همین چهار پنج روز رو هم همش تو دندون پزشکی بودم. ۹ تا از دندونم خرابه که ۸تاش رو باید پر کنم یکیش رو عصب کشی . دیروز دوتاش رو پر کردم امروز هم باید برم دوتا دیگه رو پر کنم. قول می دم از این به بعد بچه خوبی باشم و هر شب دندونام رو مسواک بزنم، نخ دندون هم بندازم.

حسام و عزا داری: من از دوران کودکیم با یکی از همسایه هامون به اسم حسام رفیق بودم فکر کنم تا حالا تو وبلاگ راجع بش نوشته باشم. حسام دو سال از من بزرگتره سربازیش رو رفته امسال هم دانشگاه رشته مبارزه با بیماری ها قبول شده. دیشب بعد از ۴ ماه دیدمش. قیافتا زیاد تغییر نکرده بود ولی یه مقدار حرفایی که مشترک باشه و بشه زد بینم زیاد شده بود. با هم رفتیم یه جا که برای مراسم شب هفت امام حسین مراسم داشت. حسینیه امام خمینی. اولش دکتر چمران رئیس شورای شهر سخنرانی کرد. البته من و حسام تا آخرای سخنرانیش بیرون داشتیم با هم حرف می زدیم بعد رفتیم تو فهمیدیم اونه (هرچند اگه از اول هم می دونستیم انگیزه ای برای رفتن نداشتیم) دیروز تو روزنامه کارگزاران نوشته بود که یکی از مداحها (که فکر کنم ارضی باشه) هاشمی رو تهدید کرده بوده که علیهش افشاگری می کنه. فکر کنم دیگه رسما حسینه ها و مساجد داره تبدیل می شه به حزب. کم مونده کمیته تشکیلات هم ایجاد کنن و فقط اعضا رو راه بدن. بعد از سخنرانی چمران روحانی حسینیه سخنرانی کرد یه مقدار به کسایی که بی حجابی رو تو جامعه رواج دادن فحش داد (که قطعا منظورش اصلاح طلب ها بود) ولی یک کلمه هم راجع به کسایی که ریا رو تو جامعه گسترش دادن حرفی نزد آخرش هم چون شب هفت معمولا به حضرت زهرا اختصاص داره راجع به حضرت زهرا روضه خوند. من با روضه خوندن مخالف نیستم ولی بعضی وقتی حرفایی زده می شه که آدم به عنوان شیعه شرمش میاد. به نظر من میشه از این حرفها که به نوعی توهین به دختر پیغمبره نزد و ارزش مجلس رو برد بالا، مثلا راجع به دلایل به وجود اومدن اون حادثه اشاره کرد. این که امام نمی خواست مشروعیت حکومت رو قبول کنه و حکومت می خواست به زور نظرش رو به امام تحمیل کنه همینطور که الان هم خیلیها نمی خوان مشروعیت حکومت رو (درست یا غلط) قبول کنن و باهاشون برخورد میشه. فکر کنم این خیلی منطقیتر از اون حرفایی باشه که معمولا راجع به این اتفاق زده می شه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 12:6  توسط مهدی گیلانی  | 

انتخاب واحد: زمان انتخاب واحد رو خیلی دوست دارم چون تنها زمانیه که این هم از دوستام با هم تو اینترنتن معمولا وقتی که انتخاب واحد تموم می شه فرصت می شه با چند تا شون بچتم. از روشن بودن این همه چراغ تو مسنجرم واقعا لذت می برم کاش همیشه انتخاب واحد بود.

تهران: همیشه وقتی از مشهد می اومدم تهران وقتی تغییر و تحولی می دیدم کلی روحیه می گرفتم احساس می کردم کشورم داره پیشرفت می کنه. اصولا من از دوتا چیز خیلی لذت می برم یکی ساختمونها، یا راهها پلها و خلاصه هر چیزی که بوی تمدن می ده و تازه می بینمشون دوم هم یه منظره که هیچ قسمتیش جای دخالت بشر نباشد درسته که دو تا چیز کاملا متضاد هستن ولی از هردوشون لذت می برم. ولی این بار که اومدم تهران از معدود مواردی که دیدم ساخته شده (مثل ساختمون یا برج جدید یا تغییر شکل خیابون و ...) اصلا لذت نبردم فکر کنم بعد از تعطیلی شرق دچار یک جور افسردگی شدم و امیدم رو به آینده از دست دادم. هرچی مشارکتی ها نا امیدن این کارگزارانی ها امیدوارن تو بدترین اتفاق هم مقاله های کارگزاران از توش بوی امید می آید. تو شرق هم با اینکه خیلی از قسمت ها مشارکتی بودن (مثل شیرکوند - اقتصاد ، روح - سیاست و آدمایی که مطلب می نوشتن) ولی جریان قالب با کارگزارانی ها بود. امیدهایی که شرق می داد روم تاثیر می ذاشت ولی کارگزاران نه، خیلی دوست دارم یه بار مرعشی رو ببینم ازش بپرسم شماها چه جوری انقدر امیدوارید؟

خواب: دیشب خواب می دیدم پارک قیطریه حیاط دانشگاهمونه (مثل تعریفایی که از علم و صنعت شنیدم که حیاطش پارکی برا خودش) یکی از دخترهای دانشگاه که باهاش سلام علیک دارم هم بود و به خاطر تیکه ای که بهش انداخته بودم از دستم واقعا ناراحت بود یه جورایی ظاهرش رو مسخره کرده بودم. (من تو دوران راهنمایی خیلی به معلما تیکه مینداختم و این خیلی وقتها باعث اخراجم از کلاس می شد ولی من آدم نمی شدم ولی به خدا تو دانشگاه اینجوری نیستم اونم به دختر مردم) هر چی سعی می کردم عذر خواهی کنم تاثیر نمی کرد. تا اینکه از خواب بیدار شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:37  توسط مهدی گیلانی  | 

تعطیلات: همیشه قبل از شروع شدن تعطیلات و تو امتحانا آدم شروع می‌کنه به خیال پردازی که مثلا تو تعطیلات فلان کتاب‌ها رو می‌خونم و فلان کار عقب افتاده رو انجام می‌دم  اما تعطیلات که شروع می‌شه تازه متوجه می‌شه که نه اون خبرایی هم که فکر می‌کرده نیست. یه جورایی از تعطیلات هم کلافه‌ام، حوصله هیچ کاری رو ندارم، حتی کتاب خوندن. البته چند تا کتاب دستم هست که دوست دارم بخونم ولی تا می‌رم طرفشون. یا خوابم می‌گیره یا یادم می‌افته که چقدر گشنم.

سیاست: پرونده هسته‌ای ایران به جاهای حساسی رسیده اصولا بعد از رای آوردن آقای احمدی نژاد برای همه افرادی که اندکی با سیاست آشنایی داشتن این عاقبت قابل پیش‌بینی بود. سخنرانان و دعوت کنندگان به رای دادن به آقای هاشمی هم این آینده رو برای مردم ترسیم می‌کردن. ولی مردم باور نمی‌کردن الان بعد از گذشت یک سال و نیم داریم به اون نقطه‌ای که ترسیم شده بود می‌رسیم؛ ایجاد اجماع جهانی، تحریم، در معرض تهدید نظامی قرار گرفتن و شاید در آینده یک جنگ محدود، اما مشکل کار اینجاست که غرب و بلاخص آمریکا هیچ عجله‌ای برای انجام کارهاش نداره همونطور که مزروعی در این پستش نوشته. اینجوری توجیه این موضوع برای مردم که شرایط ایجاد شده فعلی معلول راییه که به محمود احمدی نژاد دادن سخت می‌شه. هرچند شاید به خاطر عدم وجود رسانه‌ای قوی مردم اصولا در جریان نباشن که چه اتفاقی افتاده! خلاصه که اوضاع ایران زمین خیلی خطرناکه به قولی ما حتی تو زمان جنگ هم با این شرایط که انتهاش کره شمالی (فقر، تحریم و انزوای بین المللی و عدم وجود امیدی برای بازسازی) مواجه نبودیم. فکر کنم فعلا کاری از دست کسی بر نمی‌آید. همه چیز دست دولته، می‌شه فقط امیدوار بود سر عقل بیان. البته اگه بحران به جاهای باریک نکشه می‌شه امیدوار بود سال بعد تو انتخابات مجلس هشتم اصلاح طلب‌ها رای بیارن و یه جوری بحران رو فیصله بدن. هرچند مجلس اقتدارگرای هفتم می‌خواد دوره خودش رو تمدید کنه. تا ته امید اصلاح‌طلب‌ها هم از بین بره ولی باز هم می‌شه امیدوار بود.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 15:0  توسط مهدی گیلانی  | 

مادر: اگه آرش می‌خواست در رابطه با مادر بنویسه، می‌نوشت "رفیق بی‌کلک مادر" منم با تاسی به آرش این رو می‌گم، ولی حرفم چیز دیگه‌ایه:

مادر من اونطوری که خودش تعریف می‌کنه اولین فردیه که تو خونوادش به جریان انقلاب پیوسته. هنوزم مادرم انقلاب و امام رو با تمام وجودش قبول داره و دوست داره. تا حالا چندین بار مجبور شدم براش توضیح بدم که خط امامی‌‌ها همین اصلاح‌طلب‌های فعلین که من هم جزوشونم. اما مادرم همیشه فکر می‌کنه من نه تنها انقلاب و امام و آقای خامنه‌ای رو بلکه اسلام رو هم قبول ندارم. تا حالا هرچی سعی کردم براش از برداشتم از دین بگم و اینکه انسان معتقدی هستم ناموفق بودم. چند روز پیش مفهوم اصلاح طلبی و انقلابی گری رو براش توضیح دادم. آخرش گفت "اینجوری که من همه‌ی مشخصات انقلابی گری رو دارم." حالا امروز با هم رفته بودیم حرم برگشتنه تاکسی که گرفتیم راننده می‌خواست جلوتر پیادمون کنه. اگه من خودم تنها بودم بدون اینکه عصابه خودم رو خورد کنم ازش می‌خواستم تا دم در خونه برسونتم، یا می‌رسوند یا پیاده می‌شدم پیاده می‌رفتم. ولی متاسفانه مادرم بنا کرد به دعوا کردن. راننده هم لج کرد که من عمرا برسونم. من با خونسردی ازش خواستم که برسونه. و مادرم هم همینجوری داشت نفرینش می‌کرد. آخر سر راننده کوتاه اومد و رسوند اما مشکل اصلی بعد از رسیدن ایجاد شد. اینکه من معتقد بودم روش من تو برخورد با راننده درست بوده و مادرم هم معتقد بود روش اون، سر همین موضوع باهم دعوامون شد و الان تقریبا باهم قهریم. البته منم معتقدم که باید آدم حق خودش رو بگیره ولی برای هر کاری باید هزینه فایده کرد. واقعا آدم خیلی وقتها بهتره که فقط به طرف بگه که این کاری که داره می‌کنه به فلان دلیل ناحقه و بدون اینکه اصراری رو گرفتن حق خودش بکنه کریمانه ازش بگذره. به نظر من با این دید مواردی که آدم مجبور به این می‌شه که به خاطر مسایل بی‌ارزش اعصاب خودش رو خورد کنه خیلی کم می‌شه. نظر شما چیه؟

ری-کامنت: روح ا... جان واقعا لطف داری. وحید جان شما هم بزرگوارید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 20:26  توسط مهدی گیلانی  | 

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم: دیشب تا ساعت 4 طول کشید این کتاب رو که چند روز پیش خریده‌ بودم بخونم. زویا پیرزاد خیلی خوب قصه تعریف می‌کنه. داستان تو آبادان سال‌های دهه 50 اتفاق می‌افتاد زمانی که آبادان تو پیشرفته ترین زمان خودش بوده. این کتاب یکی از معروف‌ترین و پرفروش‌ترین رمان‌های چند سال گذشته بوده و تا حالا 26 بار تجدید چاپ شده ولی دولت احمدی نژاد مجوز چاپ بیست و هفتمش رو نداده. کتاب نکته خاصی نداشت که بخوان بهش مجوز ندن اگه نشه این جوری هم داستان گفت بهتره که واقعا فاتحه کتاب و کتابخونی رو خوند.

عاشورا: هر سال عاشورا تاسوعا تهران با یکی از دوستام به اسم حسام می‌رفتیم چیذر امام زاده علی اکبر ولی امسال مشهد بودم آخه همه نمره‌هام نیومده و مجبورم بمونم تا نمره‌هام بیاد.

حزب:  تصمیم گرفتم از مسئولیتام تو حزب استعفا بدم و فقط به عنوان یه عضو عادی از سخنرانی‌ها و مراسماش شرکت کنم. چون به این نتیجه رسیدم که نمی‌شه همزمان مدرک گرفت و مسئولیت هم داشت.

پ.ن: فکر کنم یه چند وقته که ننوشتم یادم رفته چه جوری بود. بعد چند وقت فکر کنم دوباره رو دور بیوفتم.

پاسخ: م.ب جان واقعا از حالت ممنون یه لحظه فکر کردم واقعا سه تا کامنت دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 13:12  توسط مهدی گیلانی  | 

من نامه: فکر کنم این موضوع رو یکبار دیگه هم نوشته بودم که آدم وقتی دیر به وبلاگش سر می‌زنه بعد چند وقت یه جورایی می‌ترسه بره سراغش این چند وقت هم وضعیت من همینجوری بود. مثل دوستی می‌مونه که چند وقت پیچوندیش و حالا اصلا روت نمی‌شه ببینیت.

درس: بعد از اولین ترم تحصیلیم که مشروط نشدم، این ترم اولین باریه که مشروط نمی‌شم . یه جورایی احساس می‌کنم به رشتم علاقه‌مند شدم. جدا می‌خوام مهندس بشم. به این نتیجه رسیدم که خیلی بیشتر باید برای درس خوندن وقت بذارم برا همین کتاب سیگنال سیستم که درس ترم بعدم هست رو خریدم و تا حالا یه فصلش رو خوندم بحث جالبیه (البته احتمالا خیلی‌هاتون هم رشته‌ایم هستید و می‌دونید)

قسمت دیگران: امشب کتاب "قسمت دیگران" نوشته جعفر مدرس صادقی رو که یه مجموعه با هفت تا داستان کوتاهه رو خوندم. ومین کتابی بود که از مدرس صادقی می‌خوندم. خیلی قدیمی تر از نوشته‌هایی بود که تاحالا ازش خوندم بودم. حال و هوای سه تا داستان اولش یه جورایی با داستانای جدیدش فرق می‌کرد یه جورایی هم شباهت داشت خیلی از سبکش خوشم می‌آد آخر کتابش خودشم نوشته بود که خیلی از سبک خودش خوشش می‌آد. یه جور واقعیت رو با خیال مخلوط می‌کنه که آدم متوجه نمی‌شه که کجا واقعیه کجا خیاله مثل زندگی روزمره که یه اتفاقی رو می‌بینی و بعد یک مدت که بهش فکر می‌کنی نمی‌تونی تمیز بدی که کدوماش واقعا اتفاق افتاده کدوماش رو داری خودت بهش اضافه می‌کنی. خلاصه که خیلی بهتون توصیه می‌کنم بخونیدش.

پاسخ: دلا حرف خوبی زده فقط اون نیست با یکی دیگه از دوستام هم که صحبت می‌کردم اون هم می‌گفت باید یکم شخصی بنویسم. سعی می‌کنم از این به بعد تندتر آپ دیت کنم و شخصی‌تر بنویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 3:45  توسط مهدی گیلانی  |