ایده مطلب زیر وقتی تو تاکسی بودم و تاکسی یکی از شعرهای معین رو گذاشته بود به ذهنم رسید.
قبلش هم با یکی از بچه های دانشگاه بحث سیاسی می کردم. البته خیلی از مطالبش تحت تاثیر چیزاییه که تاحالا خوندم. طرف از اون احمدی نژادیهای تیر بود. قبلا فکر می کردم احمدی نژاد چون ریشه فکری نداره پایدار نمونه ولی الان احساس میکنم همچین بی ریشه هم نیست مطلب زیر رو بخونید بیشتر منظورم رو درک می کنید:
عشق بازی عشق و اندیشه
مهدی گیلانی
عشق جزو شخصی ترین تجربه هاست، شاید بتوان به تعداد آدمها تجربه های متفاوت عشق را دید، حتی تجربه عشق دو نفر به یکدیگر نیز متمایز از هم است، چیزی شبیه به اثر انگشت. تمامی افرادی که سعی در توصیف این پدیده داشته اند شبهی از واقعیت را به نمایش گذاشته اند مانند داستان فیل که هر کس برداشت خود را از فیل داخل اتاق تاریک داشت یکی پای فیل را لمس کرده بود و آن را ستون می دانست و دیگری به گوش فیل دست زده بود و آن را بادبزن می نامید و ... در حالی که همگی گوشه ای از واقعیت را گفته بودند اما ناکامل. با همه این وجود برداشت قالب از مفهوم عشق واقعیتی اجتماعی (جمعی) ست.
در ایران بعد از حمله اعراب به ایران و فروپاشی امپراطوری پوسیده ساسانی و بعد از طی دوران گذاری دویست ساله روحیه ایرانِ باستانی مسلمان ایرانی باز تولید شد. مردمان ایران باستان به عنوان یکی از دو امپراطوری برتر جهان دارای روحیه برتری جویی و بزرگی و سرخوشی و به تعبیر فردوسی فرّه بوده اند. بازسازی این روحیه همراه با رشد تمدن ایرانی - اسلامی همراه بود رشدی که همراه خود فرهنگ، معماری، اقتصاد و به طور کل تمامی عرصه های زندگی ایرانیان مسلمانان را دگرگون ساخت در چنین شرایطی شعر که در ایران کهن به عنوان سنبل هنر محسوب می شود مشحون این روحیه فرهبخش است. سبک خراسانی سبک رایج شعر فارسی در این دوران است. سبکی که با فردوسی به اوج خود می رسد شاهنامه داستان این سرخوشی و برتری و پهلوانی و فرهی ست. هر چند ایران زمان فردوسی مانند دوران کوروش یکی از دو امپراطوری بزرگ جهان نیست اما همراه با تمدن اسلامی و با حفظ هویتهای متمایز ساز خود به طور قطع پویاترین تمدن جهان است. این موضوع در داستان پهلوانی رستم خلاصه نمی شود. قریب الوقع بودن برآورده شدن خواست ایرانیان در تلقی آنها از عشق نیز موثر افتاده است شاعران در این دوره بیشتر حماسه سرا بوده اند و اگر مضمونی عاشقانه در حماسه ها و یا ابتدای قصاید خود و به عنوان تغزل داشته اند معشوق دست یافتنی و در اکثر موارد برده شاعر است شاید در این زمینه شعر فرخی با مطلع «آشتی کردم با دوست پس از جنگ دراز هم بدان شرط که با من نکند دیگر ناز» در رابطه با عشق شاعر به کنیز خود مثال خوبی باشد. اما به مرور و بلاخص با حمله مغول هر چند فرهنگ ایرانی و ایرانی - اسلامی از بین نرفت اما فرّه ایرانی به شدت آسیب دید. سروری انسان ایرانی بر جهان رویایی شد که رسیدن به آن مانند پیدا کردن پریان دست نیافتنی و خیالی بود و ناله «آه ای پری کجایی» نجوای شاعران شده بود در چنین شرایطی جایگاه عاشق و معشوق عوض شد و معشوق اگر پری و خیالی هم نبود سرکش و خیانت کار و ستم گر بود و «بهای نیم کرشمه هزا جان طلب می کرد» اما ماجرا در همین جا متوقف نشد و حتی در دوران معاصر با شکست های ایرانیان تشدید نیز شد جمله معروف عباس میرزا شاهزاده قاجاری بعد از شکست از روسیه در جنگهای ایران و روس با این مضمون که «شما چه کرده اید که ما هر چه میکنیم از شما عقبتریم و شکست می خوریم» به خوبی گویای این ماجراست. شاید بتوان اوج این دست نیافتنی بودن معشوق (و به تعبیری خواسته های انسان) را در ادبیات معاصر در داستان بوف کور هدایت دانست، جایی که عشق نه تنها عاشق را بلکه راوی را نیز مجنون کرده است! هر چند این موضوع در دیگر نویسندگان ایرانی نیز قابل مشاهده است: احمد محمود، جلال آل احمد، محمود دولت آبادی، ابراهیم گلستان و ... هر یک به نحوی این دور ماندگی از معشوق را تصویر می کنند. تفوق اندیشه مارکسیستی بر روشنفکران ایرانی و حتی عضویت برخی از آنها در حزب توده (مانند آل احمد، گلستان، بهرنگی و...) آبشخور دیگری برای پرورش این گونه اندیشیدن شد، چپ (مارکسیسم) با مطرح کردن مفاهیمی مانند استعمار و سلطه، غرب را رقیبی جلوه می داد که معشوق جوامع سوم را ربوده است و با استعمار آنها، مانع از رسیدن این جوامع به خواستهای خود می شود. این طرز تلقی مبارزات ضد امپریالیستی بزرگی را در سراسر جهان سازمان داده است. سارتر آخرین پیامبر این جریان است. و با مرگ او گویی چپ مارکسیستی بی سرپرست و تنها باقی می ماند. جنبش های دانشجویی ۱۹۶۸ در اروپا و امریکا نیز آخرین اقدام عملی چپ برای تسخیر جهان غرب بود. اما با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و تخریب دیوار برلین آخرین سنگرهای کمونیسم در دنیای مدرن فرو ریخت. هر چند هنوز بقایای فسیل شده چپگرایی در کشورهایی نظیر کره شمالی، کوبا، ونزوئلا و ... دیده می شود. در ایران اما، ۱۷ سال زمان کمی برای تغیر ساختار فکری روشنفکران است. ساختاری که ریشه در تمامی عرصه های فکری ایرانیان دارد، ادبیات، موسیقی، اندیشه ، اقتصاد و سیاست. اما نشانه های این تغییر در ایران نیز قابل مشاهده است. در عرصه اندیشه دکتر سروش و متاثران از او مانند دکتر مردیها با طراحی نگاهی جدید به دنیا نه تنها با انتقادات اندیشمندان سنتی اندیشی مانند دکتر نصر و حجه السلام لاریجانی مواجه شدند بلکه روشنفکرانی مانند اشکوری و بابک احمدی نیز از خواستگاهی نزدیک به چپ به نقد آنها پرداختند. در زمینه ادبیات نیز نویسندگان نسل بعد از ۱۳۶۸ بوضوع قابل تفکیک با ماقبل خود هستند نویسندگانی که شاید هر کدام بیشتر از دو اثر مهم نداشته باشند ( البته افرادی مانند جعفر مدرس صادقی آثار قابل تامل و بیشتری دارند) در این نگاه جدید این واقعیت که انسان ایرانی با خواسته های تاریخی خود فاصله دارد نادیده گرفته نمی شود. اما این موضوع باعث نمی شود که مجنونانه در پی لیلی بگردد و مانند تشنه ای در کویر به دنبال سراب، به دنبال پری روان شود. در این نگاه اگر توهم تصویر می شود برای نقد انسان هایست که دچار آن شده اند (شاه کلید مدرس صادقی انتشارات امیرکبیر) و یا اگر داستان جنبش دانشجویی نقل می شود داستان خیال پردازی های این جنبش است (پاگرد شهسواری انتشارات افق) و اگر انسانی مارکسیست تصویر میشود بدون نگاهی انتقادی و واقع بینانه به او دارد (چراغها را من خاموش می کنم پیرزاد نشر مرکز) متفکران غیر چپ، در عرصه جهانی نیز معتقدند، استکبار معشوق ایرانیان را ندزدیده است که با ستیز با آن بتوان او را فراچنگ آورد. بلکه این جنون و سرگردانی خود ما بوده است که ما را از رسیدن به معشوق باز داشته است. هر چند این نگاه نیز به نقد و ترمیم احتیاج دارد اما در مجموع واقع بینی موجود در آن مانع از آن می شود که مانند پیرمرد خنزر پنزری صادق هدایت در نداشته های خود سرگردان شویم.