کله اسب: امروز کتاب کله اسب جعفر مدرس صادقی رو خوندم. کتاب فوق العاده ایه. من عاشق قلم این مردام. داستان کتاب اوایل انقلاب و زمان غائله کردستان اتفاق میوفته: یه مرد زن داره که عاشق یه دختر نوزده ساله کرد میشه که نقاشی هم میکنه و میخواد پارتیزان بشه. صادقی تو همه کتاباش دغدغه اصلیش تصویر کردن انسانهایی که یه جورایی به اندیشه های چپ دلبستن ( چه از نوع مذهبیش چه از نوع مارکسیستیش چه از نوع غیر اصیلش – مثل اکثر انسانهای دور و برمون که رادیکال و انقلابین). قبل از خوندن این کتاب اگه یکی ازم میپرسید قشنگترین کتاب مدرس صادقی کدومه میگفتم شاه کلیدش (که راجع به قاتل قتلهای زنجیره ایه!) و بعدش هم داستان کوتاه آنطرف خیابان ولی الان مرددم که این قشنگ تر بود یا شاه کلید. (هرچند ته دلم بازم میگه شاه کلید)
تلویزیون و ناامیدی:خیلی خیلی نا امیدم فکر نکنم کاری بشه کرد. البته شاید اینجا به عنوان یه عضو مشارکتی باید بهتون امید بدم. بگم مجلس بعد مال ماست و ... اما همه تلاش های اعضای ائتلاف و شخص خاتمی هم بهم قوت قلب نمیده. شرق و هم میهن رو بستن تازه اگه باز بودن تلویزیون رو نمیشه نادیده گرفت دعوا خیلی نابرابره. ای خدا! این بودجه مال مردمه. چرا یه عده دارن ازش استفاده شخصی میکنن که خودشون تو قدرت بمونن. (البته اگه دست اصلاح طلبها هم بود شاید همینجوری استفاده سیاسی میکردیم ازش، درستش اینه که رسانه ها خصوصی باشن و به هرکی اجازه بدن شبکه خودش رو داشته باشه)
ادبیات: الان یه سری فحش نوشتم بعد پاک کردم. دوباره نوشتم و بعد پاک کردم. هر کاری میکنم میبینم اگه از ادبیات اونا استفاده نکنم خیلی بهتره.
کامنت:از لطف همه دوستان که کامنت گذاشتن ممنون فکر کنم آمار کامنتهام رکرد زد
راستی چند روز پیش هم رکرد بازدید رو با 56 تا شکوندین![]()
توجیه غیبت این چند روز: چند روزی بود اصلا حوصله نوشتن نداشتم. یعنی فقط نوشتن نه، حوصله هیچ کاری نداشتم. برای همین آپ نکردم و به دوستان هم سرنزدم. حتی دیروز حزب هم نرفتم. امروز بعد چند وقت حسابی انرژیکم. البته شاید نمره 5 از 8 درس ماشین هم بی تاثیر نباشه. (بیشترین نمره 5.75 شده بود و من دوم شدم.
بکارت پسرها!: داستان یازده دقیقه پائلوکئیلیو رو خوندید؟ داستان یه دختر برزیلیه که تو عشق اولش شکست میخوره و بعد تو عشق دوم بکارتش رو از دست میده و بعد به عنوان یه رقاص میره سوئد ولی اونجا تبدیل میشه به یه فاحشه. مشکلش این بود که عاشق شدن یادش رفته بود ولی بعد یه عشق نجاتش میده. البته این داستان برای کسایی که صفحه حوادث روزنامه ها رو میخونن زیادم جدید نیست و موضوع دختران فراری ایران هم شاید اکثرشون همین باشه. اما امشب میخواستم بنویسم که تو دوروبر ما پسرهایی هم که این اتفاق براشون افتاده باشه فراونه. البته بکارت پسرها عمیق تره و یه جورایی مربوط به روحشون میشه. اما خیلی زودتر از دخترها از بین میره ولی امون از وقتی که این اتفاق براشون بیوفته و دیگه هم نتونن عشق رو، پیدا کنن. شرایطشون شاید زیاد با یه فاحشه فرق نداشته باشه با این تفاوت که برا کاری که میکنن پولی نمیگیرن. اما از لحاظ روحی خیلی براشون سخته. عاشق شدن و رو عشق پایبند موندن چیزیه که میتونه مردها رو از این وضعیت نجات بده
خاطره جشنواره غذایی: این داستان که تو یه جشنواره کشوری جایزه دوم رو گرفته خاطره یه روز به یاد موندنی تو سال اول ورودم به دانشگاهمه. بچه های روزنامه دانشگاه برای تامین نیاز مالیمون جشنواره غذایی برگزار کردیم البته به لطف یکی از دوستان بسیار عزیزم جشنواره ضرر هم داد. درضمن نویسنده بعضی جاهاش رو تغییر داده. مثلا اینکه ما اون روز ویژه نامه طنز چاپ کردیم و من اون رو فروختم و اتفاقا هم خوب فروخت و حتی سود هم داشت. در ضمن دنبال شخصیت من نگردید من هم جزو حذف شده هام (آخه اون موقع بچه بودم و خانم قهرمانلو نمیدتتم.) این داستان زیبا رو میتونید اینجا بخونید.
دنیاهای جدا: چند وقت پیش تو وبلاگ روح الله دیدم یه نفر کامنت گذاشته به اسم ابوالفضل، کنجکاو شدم ببینم کیه رفتم تو وبلاگش دیدم حدسم درست بوده ابوالفضل حاجی زادگان از بچه های دانشکده ریاضی مشهد بود بعد اونجا کلی لینک دیگه از فعالهای دانشجویی مشهد رو پیدا کردم. نمیدونید چقدر خوشحال شدم انگار یه دنیای جدید رو کشف کردم. ولی خوب بعدش یه دنیای دیگه هم پیدا کردم. دنیای اینترنتی طرفدارهای احمدی نژاد. جالب اینجاست که هیچ کدوم از این دو طرف وبلاگ همدیگر رو لینک نمیدن و کامنتها هم اکثر قریب به اتفاق همفکران یعنی با وجودی که اینترنت انقدر فرصت تعامل رو برقرار کرده ولی عملا هیچ گفتگویی ایجاد نشده.
خط: سیم ظرفشویی، تفلون روی ماهیتابه ام رو برده و روش خط انداخته؛ امروز بدون دستکش داشتم میشستمش، دستم خطهای روی ماهیتابه رو حس میکرد. "حرفی برای گفتن نداشتیم. دست کشید روی خطوط روی میز که حرف M رو ساخته بودن. گفت: احتمالا روی میز یه دور پلیش کشیدن، این خطها خوب حس نمیشن ولی این یکی خط رو نگاه کن (ایندفعه داشت دستشو روی خطهایی که معلوم بود با عصبانیت کشیده شده و حتی به سفیدی چوب هم رسیده بودن، میکشید) این یکی بعد از پلیش میز کشیده شده." اسکاچ رو گذاشتم کنار و آب رو باز کردم. دستامو روی خطهای ته ماهیتابه کشیدم. آب، کفها رو از رو ماهیتابه شست، بعد گذاشتمش کنار تا آبش بره.
نقد ادبی و دموکراسی: چند وقتیه که دارم کتاب نقد ادبی و دموکراسی حسین پاینده رو میخونم. کتاب موضوع جالبی داره (بررسی روش های جدید نقد –مرگ مولف) و همین طور بررسی ادبیات پست مدرن. نمیدونم خوندن کتابهای سروش بد عادتم کرده یا واقعا ضعف آقای پاینده است: هرجا میاد ادبیات پست مدرن و یا شیوه نقد کردن رو عملا نشون میده کتاب به اوج میرسه و آدم کلی استفاده میکنه ولی جایی که می خواد اثبات کنه که باید به روش مرگ مولف نوشته های ادبی رو نقد کرد اصلا من یکی رو قانع نمیکنه. یعنی میشه گفت اصلا استدلال خاصی نمیاره! حتی متن کتاب بیشتر کمک میکنه که آدم به شیوه های ساختارگرایانه نقد (در نظر گرفتن مولف به جای مرگ مولف تو فهمیدن متن) گرایش پیدا کنه. مثلا میگه شعار تو سرودن شعر نقش یه کاتالیزور رو داره یعنی فرهنگ و ... میاد از ذهن نویسنده رد میشه و رو کاغذ به شکل شعر قرار میگیره ولی به نظر من این بیشتر توصیف یه شعر خوبه تا یه استدلال برای اینکه شعر اینجوریه. یه روش نقد به نظر من هم باید شعر خوب رو بتونه نقد کنه هم شعری که با معیار های نقد کننده نمیسازه رو. البته میگم من تو این زمینه تخصص خاصی ندارم و اگه دوستان کتاب دیگه ای معرفی کنن خوشحال میشم. یه چیز دیگه هم اینکه تو نقدش به ادبیات پست مدرن ایران میگه پست مدرنیسم تو فرهنگ غرب به خاطر شرایط خاصی که از لحاظ زیستی بهش رسیدن ایجاد شده (مثل گسترش اینترنت و تصویری شدن زندگی مردم – به عنوان مثال تا عکس کالا یا خدمتی رو تو رسانه نبینیم به نظرم وجود نداره!) و میگه این قضیه تو ایران وجود نداره و کل بنیان ادبیات پست مدرن ایران رو آبه. البته من کتابهایی که تو سبک پست مدرن باشه زیاد نخوندم (فقط "به گزارش اداره هواشناسی فردا این خورشید لعنتی" ) ولی مطمئنم که سبک زندگی ایرانی ها (حداقل بخشی توسعه یافته کلان شهرها) فرق خاصی با غرب نداشته باشه. تو یه تقسیم بندی میگه، پیدایش دوربین عکاسی سبک رئالیسم رو ایجاد کرد دوربین فیلم برداری مدرنیسم رو و دوربین دیجیتال پست مدرنیسم رو بعد یه جوری راجع به دوربین های موبایلهای اروپایی ها صحبت میکنه انگار از وضعیت ایران خبر نداره. (میتونیداین مقاله محمد حسن شهسواری رو راجع به پیشرفت ادبیات پست مدرن ایرانی و معرفی یکی از کتابهایی که به این سبک نوشته شده رو هم بخونید –البته من هنوز فرصت نکردم این کتاب رو بخرم)
روز خبرنگار: روح الله یادآوری کرده که روز خبرنگار رو تبریک نگفتم. ممنون. روز خبرنگار پساپس مبارک. البته من همون روز چهارشنبه سه چهار تا خبرنگار دور برم که یادم بود رو بهشون اس ام اس تبریک فرستاد علی رزاز عزیز که فارغ از اینکه برای کدوم خبرگزاری کار میکنه همه فعالهای دانشجویی مشهد دوسش دارن و میشناسنش (چون کارش رو دوست داره و از جون و دل مایه میذاره انصافا هم تو حوزه کاریش تونسته با خیلی ها ارتباط برقرار کنه) همین طور یاسر حسینی عزیز مسئول گروه دانشگاه های خبرگزاری ایسنا و چند نفر دیگه از دوستان (روح الله جان تو دیگه کار خبری نمیکنی برا همین بهت تبریک نگفتم) البته کسی هم به خودم تبریک نگفت مثل اینکه من تو روزنامه دانشگاه بیشتر مقاله نگار بودم تا خبرنگار![]()
دفاع: یه مثل فوتبالی هست که میگه بهترین دفاع حمله است. امروز جلسه دفاع پروژه مهدی براتی همخونه ای سابق و دوست فعلیم بود. مهدی به بهترین نحو ممکن این ضرب المثل رو اجرا کرد! پروژه در رابطه با شمارش ماشین توسط دوربین های راهنمایی و رانندگی بود، تا حالا تو جلسات دفاع زیادی شرکت کردم ولی هیشکی به اندازه مهدی نتونسته بود استادا رو اینجوری بپیچونه. جوری که خودشونم از اعتماد به نفس مهدی کف کرده بودن. آخه مهدی تو تهران تو مدرسه مفید درس میده و امروزم یه جورایی فکر میکرد خودش معلمه و همه کسایی که تو کلاسن شاگرد![]()
هری پاتر: امروز کافه شرق (ویژه نامه پنجشنبه های شرق) چند تا مطلب راجع به هری پاتر نوشته بود. کاش یه قانونی بود که فقط افرادی راجع به یه کتاب حق داشته باشن نقد بنویسن که کتاب رو خونده باشن. مطالب پر از اراجیفی بود که ناشی از نداشتن حتی ذره ای آشنایی نویسنده ها با کتابهای هری پاتر بود. یکی از مطالب استقبال از هری پاتر رو به مد گرایی مربوط دونسته بود. این نشون دهنده اوج بلاهت و حماقت نویسنده است که فکر میکنه هر جا استقبال زیاده بخاطر علاقه به مده. آخه کدوم آدم عاقلی حاضر ۳۰۰۰ صفحه کتاب رو بخونه فقط برای اینکه از مد عقب نباشه. نه آقا جان حتما دلیل دیگه ایه که تویی که کتاب رو نخوندی و به دنیای مخاطبهای کتابهای هری پاتر نزدیکی نداری از درک اون عاجزی. اتفاقا جو عمومی بخاطر تاثیراتی که اینجور موضع گیری ها علیه هری پاتر داشته به ضرر خواننده های این داستانهاست. برادر مصطفی به خاطر اینکه تو مدرسه به خاطر خوندن هری پاتر مسخره اش میکردن و میخواد به بقیه ( و از اون مهم تر خودش) نشون بده که بزرگ شده عطای خوندن جلد ۶ رو به لقاش بخشید. میدونم نوسینده اون مقاله های شرق آرزوشه که تیراژ کتابهای ما هم نسبت به جمعیتمون به اندازه انگلیس برسه ولی آخه همیشه که نمیشه ادب قدرت ادب عدالت و رمان های صادق هدایت و محمود دولت آبادی رو خوند تا کی تو گذشته های خودمون قلت بزنیم؟ کتاب خوندن یه عادته این عادت رو از یه جایی باید شروع کرد و همیشه باید ادامه ش داد. کسی که به کتاب خوندن عادت داشته باشه اگه بخواد چند روز از دنیای سخت اطرافش خارج بشه میتونه هری پاتر و ارباب حلقه ها و دارن شان بخونه اگه بخواد بدونه تو مملکتش چی میگذره کتابهای محمد قوچانی رو میخونه اگه میخواد راجع به فلسفه کشورش بدونه کتابهای سروش رو میخونه این یعنی فرهنگ کتاب خونی. شاید به نظر حوزه های اینها نسبت به هم دور باشه ولی همه رو یه نفر میتونه انجام بده. فقط کاش نویسنده های مقاله ها یه مقدار هم به شعور خواننده های کتابی که هر جلدش تو کشور حداقل ۵۰۰۰۰ تیراژ داشته احترام میذاشتن.
پیشنهاد وبگردی: تو فضای وبلاگی پستهای خلاقانه کمتر دیده میشه اکثرا همه میایم خاطراتمون رو بگیم یا دغدغه هامون رو ولی این یکی واقعا یه نگاه جدید به یه موضوعه: ۱۰ شباهت دکتر سروش و محسن نامجو!
نوشتن: خیلی هوس کردم که یه متن درست و حسابی بنویسم یه مقاله، چند تا موضوع هم تو ذهنم هست دوتاش رو از کتابی که از سروش خوندم ایده گرفتم. شاید امشب بعد شام رقبت کردم و نوشتم و اصلا این متنی که الان گذاشتم رو بردارم و اونو بجاش بذارم.
حزب و دوغ: نمی دونم تاحالا دوغ کاله خوردید یا نه خیلی خوش مزه است. این یکی واقعا فشار رو میندازه. امروز جلسه حزب ساعت ۶ و نیم بود آخرین چیزی که بعد از ساعت ۴ یادم میاد اینه که دو لیوان دوغ کاله خوردم با وجود اینکه ظهر ساعت دوازده تا دو هم خوابیده بودم تا ساعت ۶ و نیم به صورت بیهوشی کامل خوابیدم و با زنگ یکی از بچه ها از خواب بیدار شدم و با ۴۰ دقیقه تاخیر به جلسه رسیدم![]()
جمله معترضه: بعضی وقتها بعضیها تو یه مثلث عشقی قرار میگیرن. بعضی وقتها هم بعضی ها در کنار یه خط مستحکم عشق نقش یه نقطه زائد رو بازی میکنن!
من نامه: این رو تا حالا چند بار دیگه هم نوشتم وقتی آدم چند وقته که آپ نکرده یه استرس خاصی داره شاید همین استرس باعث شد که آرشیوم ناقص بشه و خرداد و تیر و مرداد نداشته باشه.
من: تو این چند وقته اتفاقایی برام افتاده که شاید میتونست مسیر زندگیم رو تغییر بده ولی بدون اینکه بگم خوشبختانه یا بدبختانه این تغییر مسیر ایجاد نشد. ولی من دیگه مهدی گیلانی قبل نیستم. شاید به قول مصطفی من الان آمادگیش رو هم نداشتم.
درس: باورتون بشه یا نه بدون هیچ ارتباطی به اتفاق بالا من تو درسم متحول شدم پارسال تو همچین موقعی از لحاظ درسی وضعم افتضاح بود و معدلم 11 تو ترم تابستونی هر دوتا درس رو قبول شدم تو ترم مهر تا بهمن معدلم 12.40 شدم و تو ترم بهمن تا تیر هم 13.6 اگه همینجور پیش برم شاید تو دکتری معدلم بیست بشه!
کتاب: تو این چند وقت چند تا داستان خوندم کتاب آخر دکتر سروش (ادب قدرت ادب عدالت) رو هم وسطاشم. راجع بهشون بعدن بیشتر می نویسم.
پی نوشت: بحثی که با دوست بسیار خوبم محمد داشتم و همینطور مقاله ای که تو ویژه نامه اعتماد پنجشنبه تحت عنوان "خال هندوی ترک شیرازی" چاپ شد که به بررسی پشتوانه های چپ اندیشی در ادبیات میپرداخت، من رو به این نتیجه رسوند که متاسفانه باید مقداری راجع به مطلب "عشق بازی عشق و اندیشه" بیشتر توضیح بدم. (مطلبی خوبه که خودش گویا باشه و نیازی به توضیح اضافه نویسنده نداشته باشه برا همین گفتم متاسفانه):
من سعی کردم تو مقاله قبل به این موضوع اشاره کنم که وضعیت اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جامعه و به طور کل دست یاب بودن و یا نبودن آرمانهای اجتماعی جامعه تاثیر مستقیمی روی برداشت جامعه از مفهوم عشق داره، و به طور متقابل برداشت ما از مفهوم عشق روی نحوه عملکرد ما و نحوه موضع گیری ما نسبت به پدیدها تاثیر داره. البته این موضوع مدعای من نیست برداشتیه که من از مطالب ارائه شده توسط دکتر سیروس شمیسا تو کتابهای "سیر غزل در ادبیات فارسی"، "شاهد بازی در ادبیات" و بلاخص "سبک شناسی شعر" مطرح شده، داشتم. در کتاب شاهد بازی در ادبیات جایگاه معشوق و شرایط اجتماعی بررسی شده در سیر غزل تاثیر این موضوع بر روی غزل فارسی (در کنار عوامل دیگری مانند توجه دربار به ادبیات و غیره و تاثیر تمامی این موارد بر روی غزل بررسی شده) در کتاب سبک شناسی شعر هم تغییر و تحول سبکهای شعری به طور کل بررسی شده. در نتیجه این حرف جدیدی نیست و مبتنی بر این موضوع میشه. البته این موضوع که به طور متقابل برداشت ما از عشق هم روی جامعه تاثیر میذاره در کتابهای دکتر اشاره ای نشده اما به نظر من همانطور که در مقاله "عشق بازی..." گفتم تاثیر داشته و در سالهای اخیر با تغییر این نگاه نوع جدیدی از عملکرد اجتماعی نسبت به دوره قبل از خودش ایجاد شده. البته منظور از دوره این نیست که یک نوع نگاه کاملا از بین رفته و نگاه جدیدی ایجاد شده است. (کما اینکه در سبک شناسی شعر هم این موضوع قابل مشاهده است که در یک دوره مختصات سبکهای قبل و حتی بعد همزمان وجود داره اما بسامد یک مشخصات خاص باعث میشه که ما اسم یک مجموعه از شعرا را شعرای سبکی خاصی بدانیم)
موضوع دوم اینکه من نمی خواستم ارزش گذاری برای یک نوع خاص از عشق ورزیدن بکنم. قطعا عشق امثال سعدی با تمامی سوز و گدازش لذت بخشه و عشق فرخی هم بخاطر شور و هیجانش و بوف کور هدایت هم بخاطر فضای جدید و مجنون وار، این که هر کس تو زندگی خودش چطور عشق میورزه یه انتخاب کاملا شخصیه و اینکه جامعه چطور به مفهوم عشق نگاه میکنه هم چیزی نیست که بشه با مقاله تغییرش داد! من فقط سعی کردم که این تفاوتها و عوامل بوجود اومدنشون رو نشون بدم.
نی: صبحونه نخورده بودم برا همین رفتم شیرکاکائو با کیک گرفتم همون موقع یه نفرم اومد نوشابه گرفت (سلف به علت برگزاری همایش تعطیل بود برا همین تریا رو موقتا اورده بودن تو حیاط) پسری که نوشابه خریده بود گفت نی ندارید؟ خانم کفایی گفت کنار سماوره. پسره به دورو برش نگاه کرد مثل اینکه پیدا نکرده بود. من رفتم و یه نی ورداشتم و یکی هم برای پسره بردم بهش دادم چند ثانیه با تعجب بهم نگاه کرد و بعدش تشکر کرد. خودمم نمیدونم چرا یهو تصمیم گرفتم این کار رو بکنم. قطعا بدون نی هم میتونست نوشابه بخوره و قطعا به خاطر این کار بهشت نمیرم و یا برا انجام دادنش جهنم نمیبردنم. ولی فکر میکردم باید حتما انجامش بدم.
تله: دیشب با مصطفی و نسیم رفتم سینما من میخواستم زمستان است رو ببینم این فیلم بر اساس یه داستان از محمود دولت آبادی ساخته شده اما خوب تقدیر و اسرار دوستان باعث شد که سعادت پیدا کنم برم یکی از موفقترین فیلمهای طنز سالهای اخیر ایران
. معروفه که طنز خوب زمانی تو رو میخندونه که انتظارش رو نداری. فرض کنید شخصیت زن داستان یه نفر رو کشته و میاد به شوهرش این رو میگه و این موضوع رو انقدر بد بازی میکنه که تمام سالن میزنه زیر خنده.
یا زمانی که دوتا از شخصیتهای داستان در حال مرگ و جان دادن هستن همه سالن میخندن (از جمله خودم) این که یه کارگردان فیلم بسازه و بد دربیاد اصلا بد نیست ولی اینکه جایگاه مطبوعات تو کشور انقدر ضعیف باشه که نفهمیم چه مزخرفی داریم میریم خیلی ناراحت کننده است. (خیلی وقته که بطور روزانه روزنامه نمیخونم.) راستی تله اسم مناسبی برای این فیلمه: یه تله برای از بین بردن یه روز خوب شما!![]()
مناظره: احمد شیرزاد استاد فیزیک هسته ای دانشگاه شیراز و از فعالان سیاسی آقای احمدی نژاد رو برای میزان اهمیت انرژی هسته ای به مناظره دعوت کرده و از وبلاگ نویسها خواسته این موضوع رو انعکاس بدن میتونید متن این درخواست مناظره رو اینجا بخونید
لینک: اینجا یه شعر خیلی طنز خیلی باحال از وحید توانا هست
. این یکی یه مطلب خیلی جامع از عبدی در رابطه با سوالات آزمون ضمن خدمت معلمها هست.
من نامه: از این تاخیر واقعا متاسفام مثل اینکه کارت البرز تو تهران قاط زده بود رسیو نداشت. نتونستم. وبلاگم رو آپ کنم.
مشهد: امروز رسیدم مشهد. مثل همه اول ترمها حس خیلی خوبی نسبت به شروع دوباره دارم. امیدوارم تا آخرش ادامه پیدا کنه.
قطار: قطار برای نماز مغرب و نماز صبح وایستاد. شاید حدود 60 نفر بیشتر برای نماز خوندن پیاده نشدیم. من که احساس خیلی بدی از اون نماز داشتم. آخه به خاطر نماز خوندن ما 60 نفر 500 نفر 40 دقیقه از وقتشون رو از دست دادن. به نظر من اسلام دینی نیست که بخواد به معتقدینش سخت بگیره و حتما مراجع فتوایی برای نماز خوندن تو قطار درحال حرکت دارند. خیلی بهتره که راه آهن ایران به همون فتوا استناد کنه و مسافرها هم به همون طریق نماز بخونن اینجوری هم حق کسی ضایع نمیشه شاید اصلا غیر مسلمان تو قطار بود. (هرچند می دونیم خیلی از مسلمانها هم با وجود اعتقاداتشون تو خوندن نماز کاهلی می کنن و حکومت نباید اونها رو به نماز خوندن مجبور کنه.)
آفت: برای آدمی که تاحالا تو عمرش هزار بار دهنش آفت زده سخت نیست که تشخیص بده داره دوباره آفت میزنه. اگه زن داشتم نمی تونستم ازش لب بگیرم. نمی دونم باید از این که ندارم خوشحال باشم یا ناراحت.
کتاب: امروز کتاب سه شنبه ها با موری رو خوندم کتاب جالبیه یه جورایی شبیه پیامبر جبران خلیل جبرانه با این تفاوت که با اون نتونستم ارتباط برقرار کنم و توصیه های اخلاقیش یه جوری توهین به شعورم بود (البته ادعا نمی کنم آدم با شعوریم
، یا کسایی که از کتاب خوششون اومده آدمای بیشعورین ولی کلا از این جور توصیه های مستقیم خوشم نمی یاد) ولی این کتاب یه جوری با در معرض مرگ بودن استاد (یا پیامبر) برای آدم توجیه پذیر می شد که چرا می خواد این همه حرف رو تو یه جمله خلاصه کنه البته داستان هم داستان جالبی بود کتاب مال نشر جیحونه البته من اسم این انتشارات رو تاحالا زیاد شنیدم ولی دوتا از کتاباش رو تا حالا دیدم هر دو کتاب هم یه ویژگی مشترک داشتن "طراحی جلد بی ربط" اولی کتاب توتالیتاریسم بود که با وجود جالبی شبیه کتابهای داستان گروه سنی نوجوانان مدل همون سالهایی که منتشر شده (۷۶) طراحی شده بود این یکی هم شبیه کتابهای عشق و عاشقی.
ولی کتاب جالبی .
kill bill: دیشب برای نمی دونم بار چندم قسمت اول این فیلم رو دیدم (نوشتم این فیلم چون حوصله نداشتم دوباره زبان نوشتن رو عوض کنم) برای بار دوم هم قشنگ بود. مخصوصا موسیقی تیراژ اولش که هنوز هم تو گوشمه. امسال تهران برام یه جور دیگه است اصلا حوصله بیرون رفتن یا گشتن رو ندارم. همیشه وقتی می اومدم تهران خانواده از دستم کلافه بودم که چرا ساعت ۹ صبح از خونه می رم بیرون و ۱۲ شب برمی گردم ول امسال از اعجایب روزگار همین بس که جشنواره هم نرفتم.
تیتر: همین جوری پیش بره شاید تا چند پست دیگه کل مطلب رو تو تیتر بگم!
تعطیلات: اگه ترم بعد انشاء برداشته بودم. و اولین انشا این بود که تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید. قطعا اولش می نوشتم که: آخه کانگورو به این چهار پنج روز نیومدن دانشگاه، می گن تعطیلات؟ دوما همین چهار پنج روز رو هم همش تو دندون پزشکی بودم. ۹ تا از دندونم خرابه که ۸تاش رو باید پر کنم یکیش رو عصب کشی
. دیروز دوتاش رو پر کردم امروز هم باید برم دوتا دیگه رو پر کنم.
قول می دم از این به بعد بچه خوبی باشم و هر شب دندونام رو مسواک بزنم، نخ دندون هم بندازم.
حسام و عزا داری: من از دوران کودکیم با یکی از همسایه هامون به اسم حسام رفیق بودم فکر کنم تا حالا تو وبلاگ راجع بش نوشته باشم. حسام دو سال از من بزرگتره سربازیش رو رفته امسال هم دانشگاه رشته مبارزه با بیماری ها قبول شده. دیشب بعد از ۴ ماه دیدمش. قیافتا زیاد تغییر نکرده بود ولی یه مقدار حرفایی که مشترک باشه و بشه زد بینم زیاد شده بود. با هم رفتیم یه جا که برای مراسم شب هفت امام حسین مراسم داشت. حسینیه امام خمینی. اولش دکتر چمران رئیس شورای شهر سخنرانی کرد. البته من و حسام تا آخرای سخنرانیش بیرون داشتیم با هم حرف می زدیم بعد رفتیم تو فهمیدیم اونه (هرچند اگه از اول هم می دونستیم انگیزه ای برای رفتن نداشتیم) دیروز تو روزنامه کارگزاران نوشته بود که یکی از مداحها (که فکر کنم ارضی باشه) هاشمی رو تهدید کرده بوده که علیهش افشاگری می کنه. فکر کنم دیگه رسما حسینه ها و مساجد داره تبدیل می شه به حزب. کم مونده کمیته تشکیلات هم ایجاد کنن و فقط اعضا رو راه بدن. بعد از سخنرانی چمران روحانی حسینیه سخنرانی کرد یه مقدار به کسایی که بی حجابی رو تو جامعه رواج دادن فحش داد (که قطعا منظورش اصلاح طلب ها بود) ولی یک کلمه هم راجع به کسایی که ریا رو تو جامعه گسترش دادن حرفی نزد آخرش هم چون شب هفت معمولا به حضرت زهرا اختصاص داره راجع به حضرت زهرا روضه خوند. من با روضه خوندن مخالف نیستم ولی بعضی وقتی حرفایی زده می شه که آدم به عنوان شیعه شرمش میاد. به نظر من میشه از این حرفها که به نوعی توهین به دختر پیغمبره نزد و ارزش مجلس رو برد بالا، مثلا راجع به دلایل به وجود اومدن اون حادثه اشاره کرد. این که امام نمی خواست مشروعیت حکومت رو قبول کنه و حکومت می خواست به زور نظرش رو به امام تحمیل کنه همینطور که الان هم خیلیها نمی خوان مشروعیت حکومت رو (درست یا غلط) قبول کنن و باهاشون برخورد میشه. فکر کنم این خیلی منطقیتر از اون حرفایی باشه که معمولا راجع به این اتفاق زده می شه.
مادر: اگه آرش میخواست در رابطه با مادر بنویسه، مینوشت "رفیق بیکلک مادر" منم با تاسی به آرش این رو میگم، ولی حرفم چیز دیگهایه:
مادر من اونطوری که خودش تعریف میکنه اولین فردیه که تو خونوادش به جریان انقلاب پیوسته. هنوزم مادرم انقلاب و امام رو با تمام وجودش قبول داره و دوست داره. تا حالا چندین بار مجبور شدم براش توضیح بدم که خط امامیها همین اصلاحطلبهای فعلین که من هم جزوشونم. اما مادرم همیشه فکر میکنه من نه تنها انقلاب و امام و آقای خامنهای رو بلکه اسلام رو هم قبول ندارم. تا حالا هرچی سعی کردم براش از برداشتم از دین بگم و اینکه انسان معتقدی هستم ناموفق بودم. چند روز پیش مفهوم اصلاح طلبی و انقلابی گری رو براش توضیح دادم. آخرش گفت "اینجوری که من همهی مشخصات انقلابی گری رو دارم."
حالا امروز با هم رفته بودیم حرم برگشتنه تاکسی که گرفتیم راننده میخواست جلوتر پیادمون کنه.
اگه من خودم تنها بودم بدون اینکه عصابه خودم رو خورد کنم ازش میخواستم تا دم در خونه برسونتم، یا میرسوند یا پیاده میشدم پیاده میرفتم. ولی متاسفانه مادرم بنا کرد به دعوا کردن. راننده هم لج کرد که من عمرا برسونم. من با خونسردی ازش خواستم که برسونه. و مادرم هم همینجوری داشت نفرینش میکرد. آخر سر راننده کوتاه اومد و رسوند اما مشکل اصلی بعد از رسیدن ایجاد شد. اینکه من معتقد بودم روش من تو برخورد با راننده درست بوده و مادرم هم معتقد بود روش اون، سر همین موضوع باهم دعوامون شد و الان تقریبا باهم قهریم.
البته منم معتقدم که باید آدم حق خودش رو بگیره ولی برای هر کاری باید هزینه فایده کرد. واقعا آدم خیلی وقتها بهتره که فقط به طرف بگه که این کاری که داره میکنه به فلان دلیل ناحقه و بدون اینکه اصراری رو گرفتن حق خودش بکنه کریمانه ازش بگذره. به نظر من با این دید مواردی که آدم مجبور به این میشه که به خاطر مسایل بیارزش اعصاب خودش رو خورد کنه خیلی کم میشه. نظر شما چیه؟
ری-کامنت: روح ا... جان واقعا لطف داری. وحید جان شما هم بزرگوارید
چند شب پیش فیلم داگ ویل (dogwill) ساخته لارس فون تریه (۲۰۰۳) رو دیدم فیلم واقعا محشریه. داستان به صورت یه تله تئاتر نشون داده میشه، بازیگر نقش اولش نیکول کیدمنه. داستان راجع به یه دختره که به یه شهر کوچیک میره اهالی شهر کوچیک که کلا 6 – 7 خانوار بیشتر نمیشن یه فیلسوف – کیشیش دارن که همیشه براشون جلسه میذاره و به راه راست انذارشون میده اما همه با خودشون میگن که ما آدمای خوبی هستیم و اصلا به انذار نیازی نداریم. بعد از وارد شدن این دختر که داره از یه سری آدما فرار میکنه اهالی تصمیم میگرن بهش جا بدن به شرطی که به همهی اهالی کمک کنه به مرور اهالی با دختره بدی میکنن و بهش ظلم میکنن. از شکنجه و زنجیر کردن تا شکنجههای روحی و جسمی فقط فیلسوف – کیشیش با دختره خوبه اما در نهایت اون هم بهش خیانت میکنه و به اون آدمایی که دنبال دختره بودن معرفیش میکنه. فیلم به نظر من برداشت آزادی بود از داستان زندگی مسیح این که ما با مسیح (که حتی میتونه مسیح درونی خود ما باشه) چه طور برخورد میکنیم و چه جوری آدمای سخت دلی میشیم درحالی که تصور میکنیم کارمون درسته و این دیگران هستن که گناه میکنن. اما در حقیقت تک تک ما در حال شکنجه کردن مسیح (یا شاید تو فرهنگ ما حسین) هستیم. خوبی درونمون رو با گناهایی که انجام میدیدم از بین میبریم و پاش بیوفته حتی حاظریم همنوعانمون رو شکنجه کنیم و بدترین اعمالی که ممکنه انجام داد رو انجام بدیم. بعد از دیدن این فیلم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. یاد دوران دبستان افتادم وقتی اول بودم یه پسری بود که خیلی نحیف بود و همه اذیتش میکردن معلما هم ازش دل خوشی نداره یه صحنه یادمه که منم با یکی از دوستام اذیتش میکردیم و مسخرش میکردیم. از اون به بعد دیگه هیچ وقت این کار رو نکردم ولی هر وقت یه موضوع اینجوری پیش مییاد یاد اون قضیه میافتم و از خودم بدم میاد. شاید اگه منم جای فیلسوف – کیشیش داگ ویل یا اهالی داگ ویل بودم در شکنجه دادن دختره کوتاهی نمیکردم.
می تونید سایت اختصاصی این فیلم رو اینجا بخونید چند تا نقد راجع به فیلم نوشته شده.
نقد راجر رابرت رو اصلا نپسندیدم و به نظرم جفنگ گفته این آمریکاییا چرا واقعا اینجورین؟
نقد همشهری هم خیلی جالب بود. نکته جالب ترش توجه اون به استعاره مسیح بود البته برداشت اون به نظر کامل تر می یاد.
راستی هرکی ترجمه مصاحبه رامین جهانبگلو با کارگردان فیلم رو بتونه پیدا کنه و برام بفرسته واقعا ازش ممنون می شم.
شهریه و آگاهی جویی: یه مثال از روحیه آگاهی جویی همین قضیه تخفیف ۵ درصدی شهریه دانشگاهست تعداد افرادی که راجع به این قضیه فکر می کنن میشه یه میزانی از این موضوع باشه. سوالهایی مثل اینکه: مابع تفاوت این پول از کجا قراره تامین بشه؟ آیا قراره خدماتی که بهمون می دن کم بشه؟ آیا قراره دولت بده؟ اگه آره دولت از کجا می خواد بده؟ آیا قرار از ذخیره ارزی بده؟ اگه آره آیا میزان تورمش هم محاسبه شده ؟ اگه آره آیا کار بهتری میشد با این پول کرد یا نه؟ اصولا یه تفاوت عمده ای که باید بین طرز دید مردم نسبت به حکومت بین دوران پیش از مدرن و بعد از مدرن وجود داشته باشه اینه که فکر نکنیم دولت (پادشاه) شبه خداییه که می تونه هر تصمیمی رو که بگیره اجرا کنه و متوجه باشیم که دولت یه مجموعه انسانی با ضعفهای انسانی و راههای خروج از این ضعفها هم راههای بشری و زمینیه.
تولد: اول اسفند تولد مصطفی بهترین دوستمه شما می گید براش چی کادو بخرم؟
پالتو: چند وقت بود دوس داشتم یه دونه پالتو داشته باشم شنبه با مصطفی رفتیم سفارش دادیم فردا باسه پرو آماده میشه خدا کنه خوب درآد
نجوم: مصطفی یه واحد نجوم تو انجمن علمی ایجاد کرده، فکر نمی کردم انقدر استقبال ازش زیاد بشه ولی دیروز اولین جلسه عضو گیریش بود ۳۰ نفر اومده بودن مصطفی دبیر کلیش شد. می دونستم نمی تونه تو دانشگاه آروم باشه و مثل خودم اول ورودش باید یه کار جدید رو ایجاد کنه. الحق که رفیق خودمی
کباب: مهدی از پشت کامپیوتر پاشد و رفت گوشت رو چنگ زد بعد از پنج دقیقه گفت راستی دستم رو نشسته بودم
ولی جاتون خالی کباب خوش مزه ای شد
رئیس جمهور: دیروز بابا مصطفی باسه کارش اومده بود مشهد مصطفی هم جریان فیلم آقای احمدی نژاد با آیت ا.. جوادی آملی رو تعریف کرده باباش هم باسش خیلی جالب بود که ببینه شب ساعت ۹ اومدن خونم حالا خونه من هم دمرو بود کلی سعی کردم قابل تحمل شد. وقتی باسشون فیلم رو نشون دادم باباش خیلی ناراحت شد. گفت آقای خاتمی کلی تو این ۸ سال خواست فرهنگ مردم رو بالا ببره ولی حالا...
جشنواره: روزنامه ۵ تا مقام و لوح تقدیر گرفت : ۲ تا سکه کامل و یه نیم سکه و دوتا لوح تقدیر
انجمن : امروز فهمیدم بچه ها می خوان من رو به عنوان انجمنی نمونه معرفی کنن هرچی فکر کردم نفهمید چرا
بازخورد بهار: هادی می پرسید این آگهی پیدا کردن بهار چیه میزنی، خیلی مسخره س.
بهار: آدرس وبلاگت هک شده اگه وبلاگ جدیدی درست کردی باسم بفرست
