مهدی، یکی از دوستام یه شرکت هنری داره فیلم برداری و گرافیک و صفحه آرایی و خلاصه آچر فرانسه ایه. چند روز پیش برای فیلم برداری برای یکی از کارهایی که روح الله داره خودش و گروهش رو برده بودم. تو ماشین که نشسته بودیم تا کسی که باید باهاش مصاحبه میکردیم بیاد، شروع کردن به غیبت کردن از سعیدِ یکی از دوستای مشترکمون که آره، سعید فکر میکنه همه کارگرای شرکتشن و هر وقت یه کاری داره همه باید انجام بدن. گفت مثلا همین چند وقت پیش یهو زنگ زده میگه باید یه کاتالوگ برام آماده کنی منم تو شلوغی کارام بهش گفتم بین ساعت ۷ تا ۸ رو برات خالی میکنم بعدهم بدون اینکه بگه نیومد. منم برای اینکه از دوستم سعید دفاع کرده باشم که بیچاره خوب کار داشته. گفتم آره منم در جریان بودم میخواست داداشش رو برای کارآموزی بیاره شرکت خودشون دانشگاه ازش کاتالوگ شرکت رو میخواسته. بعد دیدم همه چشاشون گرد شد. بعد زدن زیر خنده. بعد هم مهدی گفت سعید به من گفته میخواد کارای کاتالوگ یه شرکت رو به عهده بگیره، ازم خواسته بود یه طرح اولیه بهش بدم.
تازه فهمیدم چه سوتی عظیمی دادم. میدونم سعید وبلاگم رو نمیخونه اگه میخوند احتمالا زنده نمیموندم.![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 12:32  توسط مهدی گیلانی
|
